تبليغاتX
زندگی اینجوری من!


زندگی اینجوری من!

مثل ساحل آرام باش تا دیگران مانند دریا بیقرارت باشند.



 برف تلنگر خوبي ست... شايد...

 

       براي اينكه حس كني قدم هاي گربه اي را كه پيش از آن گذشتنش نظرت را جلب نميكرد...

                      شايد  نه فقط گربه...!

                      

-         از پنجره رد پاي گربه رو ديدم... شايد اگه برف نبود متوجه  ش نميشدم!

-         منظورم از برداشت آزاد اين نبود كه نظر نديد... منظورم اين بود كه حالا فكر نكنيد در مورد شما بوده!!!

-          ببخشید فرصت نکردم جواب بعضی کامنت هارو بدم

-        Non c'e nessuno-Non c'e nessuno - Non c'e nessuno -Bello come te e ti amo

-           تا آخر امتحانام خدافظ... برام دعا كنيد...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 18:31 توسط مائده| |

دل جويي كردم اما نتيجه اي نداشت...

گويي اصلا دلي نبود... من اشتباه كردم كه ميخواستم بجويمش... نه...دلي نيست...

اشتباه كردم... دل جويي ام نتيجه نداشت... هيچ گاه دلي نبود...

 

پ.ن: برداشت آزاد شديدا ممنوع!!!

پ.ن: سما برا املاي زبان فارسي ميخوند گفت دل جويي جداست! به ذهنم رسيد كه دل-جويي يعني جوييدن دل !!!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 19:34 توسط مائده| |

نميدونم ما چه هيزم تري به دبيرا فروختيم! اصلا مشكل دارن باهامون! دوس دارن امتحان سخت بگيرن كه كم شيم ديگه!

امروز دبير فيزيكمون برگه هاي امتحانمونو داد!

امتحان زياد‌آسون نبود اما تقريبا همه خوب دادن و نمره ها كلا بالا بود. نيم نمره هم كه امتيازي بود و خيليا اونم نوشته بودن!

بعد گفت: همش ميگين امتحان سخته سخته اين دفه آسون دادم همه نمره ها خوب بود كامل شدين

ما:مرسي خانوم خيلي خوب بود! 

اون: از دفه ي بعد ديگه سخت ميدم!

ما:‌اااا خانوم يعني چي چرا آخه؟؟!؟!؟؟!؟!

اون:بعد از اين سوال سخت ميدم كه فقط دو سه نفر بتونن حل كنن!!

ما:‌ااا خانوم چرا؟؟؟ خب ما چه گناهي كرديم آخه؟!؟! خب چي ميشه همه نمرشون خوب باشه!؟ چرا فقط دوسه نفر بايد بتونن حل كنن؟؟(و انواع سوالات بيجواب!)

 واو ضربه ي آخر را زد:‌

آخه اينجوري مزش ميره!(حال نميده!)

 من که شخصا اینجوری شدم:

حالا رياضي!

امتحان داشتيم. اومد تو كلاس...

-بچه ها من فقط اين دفه رو آسون ميدما!!! فك نكنين هميهش اينجوريه. وقتي بيشتر كار كردم باهاتون سخت تر ميگيرم!

ما: مرسي خانوم دستون درد نكنه!

و او شروع كرد..

كلي سوال ...

اونم نه چندان آسون..

و ميشه گفت سخت!!!

 و اما یه سوال ریاضی:

مگه جواب رادیکال ۴ ٬ +و- ۲ نیست؟؟؟؟

اين سوال سالها در ذهن منه و وقتي از دبيرا ميپرسم هركدوم چيزي ميگن و نگاه عاقل اندر سفيه...

 

اگر جواب سوال بالا بله است در نتيجه راديكال 1 نيز مساوي +و- 1 ميباشد!

حالا كسري با مخرج راديكال x +1  داريم!

در نتيجه اگر عدد 1 به جاي ايكس باشد جواب ميتواند مثبت و منفي  1 باشد. در اين صورت اگر جواب -1 باشد مخرج كسر 0 ميشود  و غير قابل قبول است! در نتيجه 1 جز دامنه محسوب نميشود! در حالي كه اگر جواب راديكال را مثبت فرض كنيم حاصل 2 ميشود و جواب نيز مشكلي ندارد!

من اينو از دبيرمون پرسيدم، عصباني شد! جالبه.. هركي هر چرت و پرتي ميخواد ميپرسه و دبير شده تا 10 بارم جوابشو ميده! من بدبخت اونوق... نگاه عاقل اندر سفيه كرد. گفت اي واي اي واي اين يعني چي؟ شما ريشه گيري رو با اين قاطي كردي!!!(گفتم خدا منو بكشه خلاص شم!)

و نوشت: راديكال 1

پرسيد جواب اين چنده؟‌اول ميخواستم بگم +و- 1 اما از نگاهش ترسيدم!

آروم گفتم خب 1 حتما!

 

در حالي كه سال پيش سوال مشابهي بود در پايان ترم و من فقط جواب مثبت رو در نظر گرفته بودم و نمره م كم شد!!!

والا به خدا من نميفهمم!! از چند تا از دوستان هم پرسیدم اوناام...

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 22:33 توسط مائده| |

شعری سروده ام نمیدانم در حمایت یا در تخریب سمپاد!

شنیدیم سمپاد منحل میشود. همان سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان...

همان سمپادی که ۲۰ سالی از عمرش میگذرد و آن سمپادی که جناب اژه ای بذرش را کاشت . دیده بودمش. جناب اژه ای را میگویم. چهره اش در ذهنم نمانده اما یادم است روزی که در رشت٬ در مسابقه ی کشوری قران سمپاد همه را جمع کرد و از مشکلاتمان پرسید. مراکزمان مشکل داشت٬ نمیگویم نداشت٬ اما لااقل مشکلمان منحل شدن سمپاد نبود!

اما مثل اینکه قرار نبود جناب اژه ای بای همیشه با سمپاد بماند. نمیدانم٬ رفت یا بردنش!

اما مهم الان است! که میگویند سمپاد شاد شده است!(شاد=شناسایی استعدادهای درخشان!) ندانستیم شاد شویم یا غمگین!

شاد٬ چرا که سمپاد هم شاد میشود!

غمگینُچرا که خدا میداند چه بر سر این سمپاد شاد خواهد آمد!

گویا رییس جدید سمپاد شاد ما(دکتر اعتمادی) تحصیل کرده ی آمریکا بوده و اعتقادی به پرورش IQ ندارند و عقیده دارند باید EQ را پرورش داد و به قولی دخترانمان را باید آماده ی این کنیم که مادر خوبی بشوند و این ها حرفاییست که بباعث تبخیر تمام مغز انسان میشود(و بخار از سرمان درمیاید!)

 

             


خب دیگه مقاله ی علمی نوشتن بسه! توضیحات: آقای اژه ای: رییس قبلی سمپاد

آقای اعتمادی: رییس جدید

دکتر اژه ای و دکتر اعتمادیدکتر اعتمادی | دکتر اژه ای

و اینکه روی دیوار مدرسمان سخن گوهر باری با این مضمون است: ما معتقیدم هنگاهی که سوز سرد نگاهی میوزرد دختر در گلخانه ی حجاب محفوظ میماند...

کپی برداری هم با ذکر منبع بلامانع میباشد

سعی کردم احساسات مشترک سمپادیا رو بیان کنم!(+قسمتهایی یه احساسای خودمه و همکلاسیام و کلا بچه های مدرسه ما یعنی فرزانگان خراب شده ی دربه در بدبخت بیچاره ی... زنجان!)


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 19:55 توسط مائده| |

تا دیدم میخوای بری... دلم راتو سد نکرد

برو فردا مال تو!! دیگه اینجا برنگرد!

بدون من٬ بعد من دلتو هر جا جانذار...

غم با من بودنو تو من بعد یادت نیار!

 

آخه عشق اجباری نیست.... تو زندون من نمون....

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 19:45 توسط مائده| |

Do you know what it feels like loving someone that’s in a rush to throw you away?

 

Do you know?

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 17:9 توسط مائده| |

بازم زنگ دینی و بحثای خدا شناسی و اینا... بحث انکار خدا، ما کییم؟ اونا کیین؟ شما کیین؟ ... بازم بحثای بی نتیجه که هیچ وقت دوست نداشتم گوش کنم... سوالایی که هیچ وقت جواب نخواهند داشت... دوست دارم همون ذهنیت قشنگم از خدا بمونه... کاری ندارم برا کی هست، برای کی نیست، اما میدونم من دارمش!

هوا یخ زده بود. شیشه بخار کرده بود و قطره های بارون روش مشخص بود... منم که دنبال سوژه... نوشتم:

                    

شیشه را بخار سفید کرده بود و دانه های باران مثل لکه های بزرگ روی صورتش بود...

صورت پر کک و مک شیشه نمیگذاشت آسمان خدا را ببینم...

 مثل چهره ی کریه گناهانم که هیچ وقت نگذاشت خدا را ببینم...

 اما وجود این چهره ی شیشه ای کریه فقط منتظر اشاره ی کوچک انگشتم بود تا دیگر نباشد...!

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 23:23 توسط مائده| |

خط راست هم خم بود....

                 به هر زحمتی هم که بود الان راست شده!

                                                            بی انصافیه بهش بگیم خم!!


اما همون خط راست هم خمه!


  بعضی آدما مثل خط راستن

                                  ظاهرشون راسته!

                                            اما در واقع اوناام یه جورایی خمن!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 18:4 توسط مائده| |

آنفلوانزا هم برا خودش فیلمی شده ها!! همه منتظر کوچکترین اشاره برای بیمارین که خودشونو تعطیل کنن ببخشید یعنی کلاسو تعطیل کنن یعنی کلاس ملاسو بیخیال(لیسانس میسناسو بیخیال...باور کنید من اصلا منظورم اشعار مبتذل برخی از خوانندگان نبود فقط خواستم از آرایه ی اتباع استفاده کنم!!!)

بنا به گزارشات-گزارش ها- دیروز  ۹۰-۱۰۰ نفر و امروز ۱۷۰ نفر از دانش آموزان مرکز آموزشی فرزانگان غایب بوده اند!!!

یه سری واسه خود بیماری- یه سری واسه ترس از بیماری!!!

اما به هرحال با اینکه درصد بالایی غایب بودند خبری ازتعطیلی مدارس نیست!

-آنفلوآنزا اومده

چی چی آورده؟

-تب و گلو درد

با صدای چی؟

-بع بع

تعجب نکنید که شعری خیلی خیلی ضایع رو مشاهده کردید!! به خاطر اینکه این از اشعار فی البداهه ی بنده بود که الان سرودم!(ببین دیگه چه شود!)

غرض از مزاحمت این بود که خواستم خددمتون عرض کنم که بنده مدتی است وبلاگی در سما بلاگ دارم که قصد دارم پس از این متن آهنگهای مورد علاقه و غیر مورد علاقه را در آن جای بدهم . این هم آدرسش:http://maede.samablog.com/

بی ربط: عینکی شده ام! موقع مطالعه البته!   

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 17:54 توسط مائده| |

میخوام با این شروع کنم:

اگه بی تو تنها گوشه ای نشستم ٬ تویی تو وجودم بی تو با تو هستم!!!!

-----------------

امروز حس خوبی داشتم!! نمیدونم چرا! میدونید که یه روزایی هست که کلا حست بد یه روزایی هست که خوبی! تا همون زنگ اول که سرگیجه گرفتم! وای خدا دنیا دور سرم میچرخید تا حالا اینجوری حس نکرده بودم!  یه لحظه یه جوری شدم! پاشدم از کلاس برم بیرون! اما سرم خیلی گیج میرفت!

----------------

زنگ سوم: خانوم ف. دبیر زبانمون میگفت آدم گاهی اوقات یه حسایی داره! میگفت ما که نمیدونیم اصلا این زنگ زنده از این کلاس میخوایم بریم بیرون یا نه(حالم خوب نبود که گوش کنم و اینا رو میشنیدم) میفهمیدم چی میگه! درست اون حسی که من زنگ اول داشتم!

-----

روزی که احساس میکردم حالم خوبه اینجوری شد!

بی تو با تو بودن شده شب و روزم... بی توام و یادت با منه هنوزم!!!!

-----

زنگ آخر: با امید اینکه ریاضی یکم خوندم و میتونم سوالا رو جواب بدم به صورت یک انسان خوشحال در کلاس نشسته بودم! برگه ها رو داد... من سردرد و سرگیجه داشتم! سوال اول در مورد نرخ رشد جمعیت بود که هیچی حالیم نبود چون فکر نمیکردم از اون سوال بده  از همون سوال اول حالم گرفته شد... تا آخرش..

به عمرم چنین امتحان بدی نداده بودم  الهه یه کاغذ داد: ۲ و۳ رو نوشتی؟ من: میبینی که نه!  ۱۱تا سوال بود اشک تو چشام جمع شده بود دوست داشتم کاغذو مچاله کنم و تو سر دبیرمون بزنم!  

-------------

تویی توی حرفام ٬ تویی تو نفس هام!!!

ولی جای دستات خالیه تو دستام!!!

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:21 توسط مائده| |

خیلی غر میزنم... سما دیوونه شده از دستم! باعث شدم اونم غر بزنه!

هر روز از پنجره هوا رو نگا میکنم. خیلی کثیف شده!!  آخه مثلا این شهر داغون چی داره که هواش اینجوریه!!! یه کارخونه ی خراب شده داره به  نام سرب و روی که سرطان ارمغانشه! که میخایم صد سال سیا نداشته باشه!   

وقت کم میارم به یه سری از کارام برسم...

کچلی هم که گرفتیم دیگه!!  این از آب و هوائه اونم از هدامون!! 

خوابم میاد... هممون سر کلاس خوابمون میاد! دلیلش چیه؟؟؟ لابد هوا!  امروز سر زنگ ریاضی رسما چشامون بسته میشد! عین معتادا!

احساس سنگینی و گردن درد و شونه درد میکنم!!!

مبینا جیغ میزنم٬ دیوونم میکنه!! خیلی بد رفتار شدم باهاش! من اعتراف میکنم!!!

با موبایلم بازی میکنه ٬ موبایل بر ا خودش آهنگ میشه:

نه میشه باورت کنم  ٬ نه میشه از تو رد بشم...

نه میشه خوب من بشی٬ نه میشه با تو بد بشم...

عین دیوونه ها منم باهاش میخونم و تایپ میکنم...

جدا تا حالا شده احساس کنید برا یه سری کارا تو زندگی زمان کمه؟؟

چند وقتیه میخوام بنویسم٬ مینویسم٬ خط میزنم ٬ نمیشه٬ پاره میکنم... شبا میخوام کتاب بخونم خوابم میبره!  ویولونو بداهه نوازی میکنم! خنده داره!  فقط از خودم میزنم!!! 

خیلی زود رنج شدم...  خیلی بد بین شدم!!  

فقط این وسط دو نفر هستن که میترسم رفتارم ناراحتشون کنه...  بقیه جداها. این دو نفر برام خیلی مهمن... (فک میکنم خودشون بدونن-البته اگه بیان نت-)

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 18:53 توسط مائده| |

با خودم فکر میکردم کاش آینه بودم و هر روز میدیدمت...

                    ببین میتونی خودتو تو من ببینی؟!

                            اگه میتونی امیدوارم هیچ وقت منو نشکنی...

 

 

                   سر رو شونه های سنگ روزگار              قد این فاصله هق هق میکنم...

                   دارم از ثانیه ها سیر میشم                         دارم از دوری تو دق میکنم!

 پ.ن: خیلی احساس تنهایی میکنم.. خدا جون به هیچ کس اعتماد ندارم دیگه!! نمیدونم چرا اینجوری شدم ولی با کسی نمیتونم حرف دلمو بزنم    بیشتر نیاز دارم باهات حرف بزنم!

 «لک زده دلم واسه یه همزبون٬ شیشه ی دل همه سنگ شده...»

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 12:36 توسط مائده| |


Design By : Night Skin