تبليغاتX
زندگی اینجوری من!


زندگی اینجوری من!

مثل ساحل آرام باش تا دیگران مانند دریا بیقرارت باشند.



اول امسال یه امتحان کوفتی ای به اسم آغازین دادیم... خدا بگم مکتشف یا مخترع این آزمون مسخره رو....!!! امروزم جوابای کوفتی شو دادن. همون جور که حدس میزدیم شایسته ی خرخون اول و هنگامه ی خرخون دوم شدن!!! خوب مبارکشون باشه. حالا من میدونم دیگه سوارمون میشن!!!

یه چیزایی رو هم میخواستم بگم که دیدم بهتره نگم!!!! منم ۷م شدم.  البته شرکت کننده تو آزمون ۱۱۰۹۴ نفر بوده. ولی من نمیفهمم این همه آدم از کجا اومدن!!! یعنی تو استان ۱۱۰۹۴ نفر شرکت کننده بوده؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی خدایی میگم اینو اصلا ارزش نداره آدم به خاطر این جور چرت و پرتا اعصابشو خورد کنه.که چی آخرش؟؟؟ زندگیمون میخواد جدا شه ازهم... هرکدوممون بریم پی زندگی خودمون... بعد حالا به هم تیکه انداختن و اینا به چه دردمون میخوره!!!!؟؟؟

اما نکته ی قابل توجه اینه که من آدم نمیشم که گم شم برم درس بخونم!!!!

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 14:5 توسط مائده| |

امروز امتحان ریاضی داشتیم... بد دادم. یعنی ر.... البته فقط یه سوالو بلد نبودم. تقصیر خود احمقم هم بود که تمرین نکردم دیروز... اما باید سوالای اون کلاسو با واسه ما مقایسه میکردی!!! واسه اونا پیش واسه ما هیچ بود!! دیگه خودشونم میگفتن واسه اونا آسون تر بوده!!!

بازم نمره های گند م شروع شد!!!!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:21 توسط مائده| |

 ای خدا اینا چقد من و حرص میدن!! مشکل و احمقی طبق معمول از مائه که از اول هی خواستیم با اینا صمیمی باشیم. هی باهاشون شوخی کردیم. مثه خودشون بی جنبه بازی درنیاوردیم. هرچی گفتن هیچی نگفتیم و به شوخی گرفتیم.... حالا هم هرچی میشه به همه میگن اینا (ما) میگن ما بلدیم و از این جوری حرفا!!!! آخه ما کی گفتیم!!!!!؟!؟!!!!؟؟؟؟؟؟؟ "جنیم" کردن دیگه!!!!!! بعدشم که میشینن گریه میکنن... انگار اومدیم مهدکودک. امروز مشاور اومده بود کلاسمون. کلی حرف زدیم راجبه این جور چیزاو... اون وسط که اونا(تازه اومده ها!!!) داشتن واسه ما پپسی وا میکردن و بچه های ماام واسه اونا درسا ( ورودی جدیده) میخواست حرف بزنه در حالی که دستش بالا بود برگشت گفت نخیر ما از اونا خیلیم بهتریم(شایدم باهوش تریم)طوری که انگار داره شوخی میکنه. ولی من خیلی ناراحت شدم. گفتم یعنی چی شما هرچی میخواین به ما میگین؟!!!!!!!؟!؟!؟؟! جالب اینجاس همه هم میگن با ردیف ما و به خصوص با نیمکتای اول  تا چهارم که همکلاسی های سال قبل من و من هستیم مشکل دارن انگار!!!!! نمیدونم ما چه هیزم تری بهشون فروختیم!!!!!   هرکی حرف میزنه به ردیف ما اشاره میکنه و میگه اونا... مثالش هم همین دبیر شیمیمون که اعلام کرد با ما مشکل داره!!!آخه مای بدبخت چه بدی ای در حق شما کردیم!!! مخصوصا ما بچه هایی که سال پیس ۳-۱ بودیم...

حالا مهدیس در نهایت... برگشته میگه کلا ۳ دویی ها بدبختن!! کاسه کوزه ها سر ما میشکنه آخرشم ورودی جدیدا و ۳ دوییا بدبختن!!! مسول استرس ورودی جدیدا ماییم!!!!!!!!! همین اخلاقا و رفتاراشونم باعث میشه اتحاد نداشته باشیم!!!!!!

آخ که چقد دلم برای کلاس صمیمی و دوست داشتنی سال پیشمون  یعنی ۳.۲ تنگ شده!!!

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 14:31 توسط مائده| |

امروز کلی خاطره و حرف دارم. اما چون وقت ندارم یکمشو میگم. مهم ترینش سوتی او بود(همون مدیر)

زنگ دوم زیست داشتیم.دبیر محترممون اون 10 دقه زنگ تفریحو هم ازمون گرفت!!!! انقدر که مطلب اضافه گفت!! کل تقسیم میتوز با جزییاتو تو 10 دقه گفت. هیشکی هم نمیگوشید... بالاخره رضایت داد!!! بچه ها ریختن بیرون که من هم بودم البته.یهو دیدیم "او" تو سالنه!!!! بلــــــــــه؟؟؟جون مادرت بذار بریم یه نفسی بکشیم.... آقا این جنی شد اومد طرفمون... شما چرا بیرونید؟؟؟ -خانوم تا الان سرکلاس بودیم... بعد من اومدم تو کلاس چون حوصله ی اراجیف اضافیشو نداشتم... بچه ها ریختن سرش و داد وبیداد را انداختن که کلاس جبرانی میخوایم یا شایدم نمیخوایم!!! یهو "او" داد زد: " من یه گوش دارم!" اینو نگفت منو مریم که پشت بودیم از خنده ترکیــــــدیم!!! خیلی باحال بود(خانوم میشه بگید اون یه گوشتون سمت راسته یا چپ؟؟)بعد تو کل مدرسه پخش کردیم...

 

آخر زنگ سوم و اول زنگ آخر هم مراسم بود به مناسبت روز دختر. "او" همچین به آدم نگا میکرد انگار که ارث باباشو خورده باشیم!!!! خانوم وا... هم که دیگه... آدم وحشت میکنه به این ابشار(جمع بشر) نگا میکنه!!!!

یه خانومی واسه مداحی اومده بود که... ماشالا مانتوی تنگ بنفش پوشیده بود و قیافش هم که... انقدر هم که سوتی میداد و لاتی حرف میزد!!!

 

زنگ آخر هم کم مونده بود موبایل یکی از بچه ها رو بگیرن... تقصیر خودشم هست خوب..فرهنگ استفاده از موبایلو نداره!! سرکلاس smsبازی میکنه!!!!!!!!!!!

 

خب من باید برم دیگه...

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 20:53 توسط مائده| |

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا
بي‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

نوشداروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي‌خواستي حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من که يک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنينا ما به ناز تو جواني داده‌ايم
ديگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با اين عمرهاي کوته بي‌اعتبار
اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زير افکنده بود
اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا

اي شب هجران که يک دم در تو چشم من نخفت
اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي‌کند
در شگفتم من نمي‌پاشد ز هم دنيا چرا

در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين
خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا

شهريارا بي‌جيب خود نمي‌کردي سفر
اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 13:18 توسط مائده| |

سلام عزیزانم... خیلی وقت بود نبودم... حالا هم حرف زیاده و فرصت کم... پس بذارم بمونه و سر فرصت آپ کنم....

نمیدونم چرا همه ی دبیرا با ما مشکل دارن...؟؟؟؟؟؟

خانوم ح... دوروی... سر ما کلا میذاری؟؟؟ دوس داری برم به "او" بگم حالتو بگیره؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 18:24 توسط مائده| |

سلام

امروز یک آبانه.روز شورای دانش آموزی. که امسال به طور متمرکز استانی تو مدرسه ما قرار بود انجام بشه.یعنی استاندارو... قرار بود بیان.

 

اول که رسیدم مدرسه دیدم به به!!! صندلی چیده بودن. حیاط مدرسه قرمز دیده میشد. خوشحال٬ خوشحال( همون خوشحال) خانوم مدیرو سایر کارگران..ااا... ببخشید همکاران.. ()داشتن حیاط میکردن... غافل از اینکه....

 

وسطا(شایدم آخرای) زنگ اول که دین و زندگی داشتیم اومدن که ببرنمون!!(حیاط) رفتیم دیده بارون باریده صندلیا خیس شدن. دیگه هرجور بود نشستیم.

حالا حاشیه ها:(داستان اصلی هم هست)

یه پسره اومد قران بخونه. آخراش یه کلمه رو سه بار اشتباه گفت!!! خوبه بچه ها نخندیدن!!!

بعد داشتیم سرود میخوندیم که دیدم یه نفر پرچم ایرانو گرفته و هی دور دوربین که داشت فیلم میگرفت میچرخید...اینقدر خندیدیم.... یعنی اسکل بازی مطلق!!!!!!!!!!!!!!!

بعد رییس آموزش پرورش شروع کرد حرف زد. آخرای صحبتاش بارون نم نم شروع کرد بارید. بعد اومد نشست.که یهو بارون شدید شد... یهو همه ی اون مردا پاشدن به سمت سالن حجوم کردن!!!! اسم دانش آموزا بد در رفته(همون دیگه!!!) اون وسط هم فیلمبردار داشت از شلوغی و حجوم بچه ها فیلم میگرفت. خیلی باحال بود!!!

 بعد رفتیم کلاس. یکم بعد گفتن بیاین پایین رای بدین. اومدیم دیدن تو حیاط تا آلاچیقا(محل رای دادن) یه صف طولانیه. اون وسط هم مدیرمون اومد به من گفت موهاتوبذار تو!!!(یخ بابا؟؟؟؟) هوا هم که یخ بود!!! خلاصه رفتیم تو سالن صف وایسادیم. ماهم زرنگی کردیم و رفتیم اول صف. بعد هیچی دیگه... رفتیم رای دادیم تموم شد!!!

 

امروز زنگ آخر فیزیک داشتیم. زیاد سخت نبود ولی خب انگار بچه ها یکم مشکل داشتن بعد تو کل ساعت 3تا مسئله حل کردیم!!!!! تو وسط شلوغی رای گیری یکی از بچه ها گل پرت کرده بود صورت یکی دیگه اون بیچاره هم تا آخر چشمشو وا نکرد!!!

امروز کلا همه قاطی کرده بودن...!!!

ولی حال کردم حال او(اومخفف فامیلی یه نفره!!) گرفته شد!!!! از دست بارون شاکی بود به موهای ما گیر میداد... حااااااااااااااااااااااااال کردم... تا تو باشی که دیگه نخوای خودشیرینی کنی... بارون رو خدا فرستادواسه حال گیری از تو!!

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 15:34 توسط مائده| |


Design By : Night Skin