تبليغاتX
زندگی اینجوری من!


زندگی اینجوری من!

مثل ساحل آرام باش تا دیگران مانند دریا بیقرارت باشند.



اون روز یعنی یک شنبه به پیشنهاد من تصمیم گرفتیم اهدافمونو بنویسم! رو کاغذای کوچولو که از مهرنوش کش رفتم!خیلی باحال بود.البته مهم ترینش بین واسه هممون دانشگاه بود!  مثلا قرار بود مریم جون آپ کنن من نیومدم!  میخواست سوتیای خودشو بنویسه!!

من ابرم تو بارون این لحظه نابه...این لحظه مخصوص ماه و مهتابه...

بیدارم یا این که میبینم خوابه... کی نیلوفر سهم قلب مردابه؟؟؟

اینجا قلب آدمها بی فانوسه..رویاشون رویا نیست عین کابوسه...

اینجا چشمامون تو گریه میپوسه... من جایی میخوام با تو قد بوسه...

ما دستامون باهم دنیا میسازه...بی سقف و بی دیوارو بی دروازه...

ما باهم هستیم و باهم میمیریم... بپر با من بپر وقت پروازه...

این آهنگ قشنگه ولی اولش دیگه ننوشتم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 19:51 توسط مائده| |

زنگ اول که کامپیوتر داشتیم. دبیرمون یکم اکسل یاد داد و بقیش هم کار آزاد بود. من و مریم و الهه و مهیا هم باهم نشسته بودیم و خواستیم که پی تی رو آپ کنیم.

دبیرمون اول بالا سر مهدیس و آیدا و گیسو وزهراو ... اینا بود اونا هم داشتن یه وبلاگ گروهی درست میکردن راجبه کلاسمون. بعد اومد بالا سر ما. من همین جوری خشکم زد که چیکار کنیم حالا!!! صفحه ی بلاگفا باز بودو داشتیم مطلب پست رو مینوشتیم!!الهه گفت خانم کار اکسلمون رو میبینید؟!؟! دبیرمون هم گفت نه میخوام وبلاگو ببینم!!!  آدرسش چیه؟ گفتم پیتی86.بلاگفا.کام!!! البته آروم گفتم. بعد هم خودش مشاهده ی وبلاگو زد و آدرس رو دید!!! بـــــــــــــه بــــــــــه!!

البته اگه الان خودتون از طریق اون یکی وبلاگ اومدید اینجا: سلام!!

زنگ سوم هم زبان فارسی داشتیم. قرار بود خاطره بنویسیم. منم کلاه مهیا رو نوشتم!! (چند تا پست پایینتر) یه بخشیش هم درمورد دبیرمون بود!!! خودم از شدت خنده به زور میخوندم!! این الهه هم پیش من وایساده بودو میخندید!!! دبیرمونم کلی خندید و کلا جو کلاس یه مدت کوتاه عوض شد!! چون همه ی بچه ها دیده بودن!

آخرشم دبیرمون گفت خاطره باید اینجوری باشه یادشو زنده کنه!!! حالا دبیرمون میگه چه خوب یادش مونده!!!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 15:0 توسط مائده| |

سلام.......... من مریم هستم

امروز من تصمیم گرفتم یه پست بذارم!مائده که گفت سر زنگ زبان جه سوتی داده.منم میگم چه قدر بد ضایع شدم!!!البته این دفعه هم تقصیر این شایسته دیوونه بود  که باعث شد پیش دبیر زبانمون ضایع شم !بازم مثل همیشه یه نفر ازم پرسید ..........(اسم اون یه نفر!)باتو نسبتی داره؟این دفعه نمره های بیچاررو آورده بودن مدرسه!(با زندگی خصوصی مردمم کار دارن!!!!!!)منم برای هزارمین بار گفتم :آره.نسبت داره.بعد شایسته اومدو گفت:شما خانوادتا تنبلیدو از این حرفا....... منم که غیرتی شده بودم با یه لحن ضایعی داد زدم:برو گمشو بابا!!!!!!بعد چی شد؟؟؟؟هیچی دبیر زبانمونم که ماشالا گوششون تیزه،گفت اون چه طرظ حرف زدن با دوستاتونه؟؟؟؟مریم تو بودی؟؟؟؟من؟؟نه خانوم من نبودم!!!(آره جون خودت،اونم باور کرد!!!پیش اینم ضایع شدم.خدا سومیشو به خیرکنه!!!!!

ولی انصافا امروز خیلی حال داد.فقط نامه بازی کردیمو،هیچی از کلاس نفهمیدیم!!!!

پ.ن.الهه خانوم اینم به خاطر تو،فامیلیشو ننوشتم!!

پ.ن.شایسته میدونستی خیلی آدم .....هستی؟؟؟(خوب اگرم نمیدونستی،الان فهمیدی!!)

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 19:52 توسط مائده| |

امروز سر کلاس زبان در حالی که دبیرمون داشت درس میپرسید و من داشتم یه حرفی به مریم میزدم که باید ادای یکی از دوستان رو در میآوردم تا مریم دلیل حرفمو بهفمه! چشم و دهنمو مثل اون دوسته کردم وداشتم مثلا به مریم نشون میدادم که برگشتم دیدم دبیرمون داره نگا میکنه... اونم از اون نگاهای خفن!!!!  مردم از خجالت!!! دفترمو گرفتم جلو صورتم چون از خجالت داشتم میمردم!! مخصوصا پیش دبیر زبانمون که دیگه هیچی..!!البته خجالتم به این حالت نبود!!

امروز معاون پرورشیمون گفت که واسه سرود باید تا ساعت ۲ بمونیم!! ما:

خلاصه کلی چونه زدیم و قبول کرد که ۱۲ونیم بریم خونه با شرط اینکه خیلی خوب بخونیم. وگرنه فردا هم باید میرفتیم!!  

رفتیم تمرین کردیم و خلاصه گفت خیلی خوب خوندید و امیدوار شدم و اینا و میتونید برید!!!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 13:15 توسط مائده| |

امروز مریم توپ کوچولوی زردم که دستش بود رو آورده بود!

تو کلاس هم دبیردینیمون سرشو گذاشته بود روز میز و خوابیده بود!! مریم ومائده هم با توپ بازی میکردن!!!  بعد یهو نمیدونم چی شد که توپ افتاد دست شایسته(همون هنگامه ی خودمون!!)مریم گفت توپو بده به من. شایسته خانوم هم مثلا خواست آروم بده که محکم کوبید به دیوار و توپ افتاد زیر پای هنگامه اینا!!!  نگو دبیرمونم دید. مریم هم سرشو گذاشت رو میز خندید!!! دبیرمون فک کرد کار مریمه دعواش کرد(چقدرم!!)

زنگ سوم هم نرگس خواست یه سوال زبانو جواب بده که هی جوابشو از سما میپرسید. دبیرمونم گفت یکم از مغز خودت استفاده کن!! نرگس هم جواب داد: ندارم!(مغز ندارم!!)

یاد بگیرید  آدم باید صادق باشه!!!  شوخی کردم!!

 

آی خدا دلگیرم ولی احساس غم نمیکنم...چون با توام پیش کسی سرمو خم نمیکنم!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 15:7 توسط مائده| |

یکشنبه جشن قرار بود تو مدرسمون باشه. قرار بود جایزه هم بدن. ما هم که"خوشحال خوشحال" دیدیم جشن نمازخونس!! الهه و مهدیس هم مجریش بودن. جایزه ها هم اون پشت بود.

اول نرگس رفت و چند تا شعارای انقلابو خوند. جوم گرفته بودش بلند بلند میخوند!!!

سما هم ویولون زد. خیییییییلیییییی قشنگ بود!

یه کلیپم گذاشتن که تصویر نداشت!! (الهه گفت یه کلیپ از سرودای انقلاب ببینین. در حالی که فقط صدا بود!! چون تی وی رو برداشته بودن!!)

خواستن جایزه بدن که مدیرمون رفت تا بده. اولش که کارتای تولدمونو دادن. (رو واسه مهیا نوشته بود you wedding anniversary ) بعدش قبل اینکه جایزه ها رو بدن مدیرمون گفت: بعضی از بچه ها تو وبلاگشون برام نوشته بودن فلانی تا مارو شوهر نده دست بردار نیست!! () واسه همین هم امسال انتخاب جایزه هارو به عهده ی خود شاگردای ممتاز گذاشتیم.  

بهمون کارت هدیه ی بانک دادن!  به اونایی هم که معدلشون نزدیک بود هم جایزه دادن البته.البته کارت نه.

واسه مسابقه قرآن هم بهمون چاقو دادن!!!(سوغاتی!!)

 پ.ن : توجه کردین بعضی از اطرافیانتون چقدر دیوونن!؟!؟  حیف که وقت وحوصله ی نوشتن ندارم!!

پ.ن2: دیروز رویا و مائده و مریم اومده بودن خونمون. کار پژوهش. البته خوب کار کردیم رو به اتمامه. ولی کلی هم زدیم رقصیدیم!

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 9:39 توسط مائده| |

دیروز افتتاحیه ی مسابقات قرآن سمپاد بود. البته منطقه ای. ما هم قرار بود سرود اجرا کنیم. اما گفتن که تو سالن اصلی دارالقرآن نیست و مراسم تو نمازخونست!!!!!!! یعنی همه میخواستن بشینن زمین و ما هم همون جا اجرا کنیم!!!

زنگ اولو دودر کردیم. وقتی رفتیم اونجا دیدیم بـــــــه بـــــــــه... همه مردا وپسرا نشست اونجا رو زمین. وقتی مارفتیم تو اونا اومدن و جلو نشستن. دیگه نورعلی نور!!!! مای بدبختم که نمیدونستم چه جوری اونجا میخوایم سرود بخونیم. بعد رفتیم بیرون و اون شنلای ضایعمون( فوق العاده گنده و بنفش که باید ساق هم داشتیم) پوشیدیم. و یه مدت منتظر بودیم تا سخنرانی تموم شه و بریم اجرا کنیم. خیلی استرس داشتیم. آخه واقعا جاش بد بود. فک کنین تو یه نمازخونه تو یه متری پسرا و مردا وایسین بگین: آآآآآآآآآب ای آآآآآآآآآآآآب...

رفتیم تو. همین که شروع کردیم بخونیم معلوم بود بقیش چه گندی زده میشه!!! چند تا از پسرا که همون اول دستشونو گذاشتن جلو دهنشونو...یکی میفتاد یکی عقب... صدامونم که ماشالا... همه یواش میخوندن دو سه نفر بلند... حالا یه پسره جلو نشسته بود که همچین راست و صاف نشسته بود و به گروهمون نگا میکرد که من اصلا نفهمیدم چی خوندم!!! (کیفیر در حد تیم ملی) یه قسمت از سرود هم که یه عالمه جلو افتادیم....

 

بعدشم اومدیم و نشستیمو خودمونو مسخره کردیم. حالا حاملان قرآنمون خیلی باحال بودن.شهرزاد و مهشاد و آرزو و... بودن .کنار قرآن یه دسته گل پلاستیکی نازنجی گذاشته بودن!!!!!!!!!

بعدش میخواستیم بریم واسه نهار که همه رفتن وما موندیم. ما یعنی من لیلا مهشاد شهرزاد آرزو و معاون پرورشیمون و مدیرمون!!! میخواستیم با ماشین مدیر بریم!!! این 4 تا کوچولو ها رفتن پشت نشستن و من موندم و خانم ح(پرورشی) دیگه مجبور بودم برم جلو بشینم.نشستم بعد مدیرمون به خانم ح. گفت:ح.تو خودت چاقی یی مثل خودتو آوردی اینجا؟؟!بعد دیگه انقد خندیدیم!!!!!!!!!!!! من رفتم پشت نشستم و شهرزاد رفت جلو. بیچاره بین مدیر و خانوم ح. نشست!!!!! ما هم پشت فقط میخندیدیم!!!

رفتیم اونجا که نهار بخوریم. حالا مدیرمون تو راه چند تا از بچه های مدارس دیگه رو دید و به این نتیجه رسیده که ما چقد دختر خوبی هستیم!!

رفتم نهارمونو بگیریم که لباس مرده رو دیدیم حالمون بهم خورد. اه اه اه که چقد کثیف بود!! انگار 50 ساله داره استفاده میشه و نشستنش!!!آرزو هم مو پیدا کرد(احتمالا مو نبوده!!!!)

بعد از نهار رفتیم تو یه سالن دیگه بزنگیم بگیم که تا 5-6 میمونیم که 3 ساعت طول کشید این شهرزاد زنگ بزنه. بعد یکی از راهنماییا اومدو گفت اونا رفتن!!!!!!! ما هم دویدیم که بهشون برسیم. یه کوچه رو دویدیم  تا مارو ببینن! آخرشم جا موندیم!!! 6 نفر بودیم!!! رفتیم سر کوچه و خودمون با تاکسی رفتیم!! اونجا هم مدیرمون که مارو دید خانم ح.رو مقصیر میدونست!! هی هم بهش با شوخی تیکه مینداخت!!! آخه نمیدونم ما نبودیم کی رو برده بودن۱؟!؟!

بچه ها(آرزو  و فاطمه) هم خیلی خوب خوندن. وبچه های دیگه مدرسمون هم همین طور.

امروزم که مسابقه ی خودمون بود.

ما 200 آیه رو تقسیم کرده بودیم نفری 50 آیه. امروز رفتیم دیدیم میگن پیش هم نشینین!!!!!!!!!!!!!!!!!  یک در میون بودیم. خلاصه هر جور بود نشستیم. چند تا سوالو از هم پرسیدیم.  البته فقط چک میکردیم!!!

حالا باید قرآن داشتیم چون همش از آیه ها بود و ما به امید اینکه خودشون میدن نیاورده بودیم. با هزار بدبختی سوالارو جوابیدیم. بعد مدیرمون اومد و مهشاد و دعوا کرد که چرا تقلب میکنی و حرف میزنی؟!؟!؟

مهشادم که ماشالا هزار ماشالا کم نمیاره. بعد مسابقه که گندکارمون دراومده بود، رفت و بهش گفت نه خانوم اشتباه میکنین من تقلب نمیکردم قرآن میخواستم، عادتمه همیشه تو امتحان تکون میخورم. انقد این دختر زبون ریخت که مدیره بیخیال شد.

 

پ.ن: خیلی اتفاقای دیگه افتاده ولی چون دیگه خیلیییییییی طولانی میشه صرف نظر میکنیم!!!

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:1 توسط مائده| |

یه سوال: وقتی از کسی دلگیر باشی چه جوری ناراخت بودنتو بهش نشون میدی؟!؟؟! اصلا به روت میاری؟؟!؟؟! ناراحت میشی کلا!؟؟!!؟!؟ به نظرت بهترین راه واسه نشون دادن ناراحتی از دست یکی چیه؟؟!؟؟!  دوست دارین طرف چه جوری برخورد کنه؟!؟؟؟!؟!  خیلی سوالای دیگه میشه پرسید. ولی خب اگه همینا رو هم بگید ممنون میشم.

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 23:42 توسط مائده| |

امروز روز دیوونگی مسخره بازی و سوتی دادن بود!(کی نیست؟؟!؟!؟؟!؟!)

دبیر مطالعاتمون نیومده ود در نتیجه 2 زنگ بیکار بودیم. زنگ سوم گفتن آزمون داریم!! اااااااااه... ماهم هیچ کدوم حوصله ی آزمون نداشتیم. اما هر جور بود پاسخبرگا رو دادن. البته 7-8 نفر وبودیم. و همممون هم تقلب کردیم. مراقبم کاری نداشت. گفت تقلب کنین!! 170 تا سوال بود!! من که به ریاضیش رسیدم خسته شدم!!! گفت باشه اگه میخواین ببرین خونه!! انصافا زیاد بود. بقیه ی بچه ها هم که امتحان نداشتن یه ملائه رو آورده بودن واسشون سخنرانی کنه!!! در مورد حجاب...

حوصله ندارم توصیح بدم. اما ما دودر کردیم.  شهرزاد و چندتا دیگه هم فرار کردن به بهونه ی نماز!!!

در مورد حجاب حرف میزده که به دو تا از بچه ها اشاره کرده و گفته مثلا اون خانوم و اون خانوم زیر مقعنشون یه چیزی سر کردن که موشون دیده نشه!!!!!!!!

بعد  گفتهاگه سوالی دارین بپرسین. یکی از بچه ها نوشته: در مقابل حجاب زنها باید چشم پاکی هم وجود داشته باشه، نه اینکه اینقدر توجه کنید که تشخیص بدید چخ کسی چند تار مو بیشتر یا کمتر بیرون گذاشته!!!(عکسشم اینجاس):

 

اونم گفته بوده که نمیدونم نگا کردن و زل زدن فرق داره و من انگیزه ای ندارم و...(من: حاج آقا جک میگی بخندیم؟؟)

حرف حقم زده دوستم!!!!! حالا سر قضیه ی همین دودر کردن این بچه ها چه سوتایی که ندادن!! ماام داشتیم تو کلاس شلوغ میکردیم که معاونمون گقت اگه شولوغ کنین باید برید سخنرانیا!!!!!!!! ما:

بعد حالا مائده و رویا یهو رفته بودن تو و گفته بود: خانوم من از شما ه سوالی دارم. شما چرا موهاتونو گذاشتین بیرون!؟!؟؟!()

اینا هم گفته بودن عادت کردیم و جامعه اینجوریه و اینا... چرا پسرا نگا کنن و م موهامونو بذاریم تو؟؟؟!!؟؟!؟

خلاصه....  گفته بوده من 6 تا دختر دارم، اندازه کامیون!!(ههههههههههه) خیلی اتفاقات دیگه هم افتاد که دیگه حوصله ندارم بگم!!

راستی سوالای المپیاد کامپیوتر و ریاضی هم میخواستم بذارم تو ادامه مطلب که سایت آپلود مشکل پیدا کرده و نمیشه آپلود کرد.ببخشید. راستی تا آخر هفته هم نمیام نت.

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 15:35 توسط مائده| |

وای خدایا چه غلطی کردم... ای خدا...

ماااااااماااااااااااان... حالا من نخوام صبح جمعه از ساعت ۸ تا ۲ آزمون بدم کیو باید ببینم!؟!؟!؟! این همه هم درس داریم.. حالا اون هیچ تفسیر سوره ی آل عمران... وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

 

تا من باشم تو این آزمونای چرت و پرت شرکت نکنم!!


پ.ن: سوالا رو هم احتمالا شنبه میذارم. البته اگه تونستم.

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 7:14 توسط مائده| |

دیروز یهوویی در کلاس و زدن و کارنامه ها رو آوردن!!  بسم الله... به ترتیب دفترنمرمون بود... منم که ۶دفتر نمرم... دبیرمون کارنامه هارو داد و نوبت به من رسید. گفت شاگرد اول! من:  بعد کارنامه ممو گرفتم و اصلا انگار کور شده بودم!!  نوشته بود رتبه ی دوم! بعد مریم هم که پیش من نشسته بود داشت از استرس میمرد!!  گفت نگران نباش بابا شاگرد اول میشی...

دبیرمون هی کارنامه ها رو میداد و به من میگفت هنوز شاگرد اولی.  تا نوبت به مریم رسید. حدسم درست بود و مریم شاگرد اول شده بود  با ۶ صدم اختلاف!!!

تو پایه هم لیلا با ۷۹ اول شده بود بعد مریم ۷۷ و بعد من از کلاس خودمون و شهرزاد از اون یکی کلاس ۷۱

یه نکته ی جالف هم اینکه همه ی شاگردای ممتاز() از بچه های ۳ یک سال پیش بودن!  یعنی کلاس عشق ما!!

راستش اصلا حال و حوصله ی آپیدن نداشتم!!!  

امروز هم ساعت ۴ میخوایم بریم با سه چهار تا از بچه ها بازی پیامو ببینیم.

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 13:50 توسط مائده| |

حالا یه بار کتاب نیاوردم دلیل نمیشه که همیشه نیارم!!

امروز مائده کتاب نیاورده بود دوتایی داشتیم میخوندیم که دبیر دینیمون  اومد کنارمونو به من گفت چرا کتاب نیاوردی!؟!؟! من: من آوردم...

.....

این دبیرمون انقد حرف زد که آخرش همه کلافه شدن!! مائده هم به پیشنهاد من ۲ بار سکه انداخت زمین!!  تازه میگه : درسو خیلی مختصر و خلاصه توضیح دادم. ما:اییییییییییییییییش

امروز به لباش دقت کردم. یکی رو تکون نمیده اصلا!!


رویا و مریم امروز زبان لغتارو ننوشته بودن و از رو دفتر من خوندن. این رویاهم افتضاح سوتی داد. و دبیرمونم که دیگه فهمید واسه من بوده!!!

بعد یکی از بچه ها از رو دفتر بغل دستیش میخواست بخونه که نتونست!! دبیرمون گفت از یکی دیگه بگیر. از اون هم گرفت و کامل نتونست بخونه. آخرش دبیرمون به من گفت: اون دفتر عمومی رو بده بخونه!!!


امروز یکی از همکلاسی هام از مدرسمون رفت... واسه همیشه...

آرزوی موفقیت دارم براش...

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 13:47 توسط مائده| |

شنبه:

کلا شلوغ بود ولی من فقط یه قسمتشو میگم

مهیا زنگ دوم کلاه زیر مقنعه ی مریم رو گذاشته بود سرش. خیلی باحال شده بود. کلاه مهیا یه چیزی تو مایه های این عکسه بود که با پینت کشیدم هول هولی... الهه به مهیا گفت اگه تا ساعت 2 کلاهو برنداری بهت سی دی سیندرلا میدم!! منم گفتم منم 1000 تومن میدم.. مائده رویا مریم سماو نرگس هم 5 تایی 1000 تومن(اینا گدان!!!) واقعا به 1000 تومن دادنش می ارزید!!!

                                      کلاه مهیا

زنگ دوم: ما که از وقتی دبیر اومد داشتیم میخندیدیم! ولی انگار هیچ کس متوجه نبود!!!!  دبیر زیستمون اومد ورقه هارو بده تا نوبت به مهیا رسید. گفت ... کیه؟(...= فامیلیه مهیا) بعد مهیا پاشد و یهو همه ی کلاس خندیدن!!! دبیرمون هم خندش گرفته بود!!! خلاصه اون زنگو مهیا کلاهو درنیاورد...

زنگ سوم: دبیر زبان فارسیمون همین که اومد تو کلاس یه چیزی با این مضمون گفت که خیلی پریشونید!! پیش مهیا بود و میخندید به کلاهش. اما مهیا به روش نیاورد و فقط خندید!!! دبیرمون گفت من خندم میگیره اینو میبینم یادم میره چی میخواستم بگم اونو درآر. مهیا اول نمیخواست درآره ولی ما گفتیم بابا بیخیال زشته!!!

زنگ آخر: اولش گذاشت. بعد اون 5 نفر راضی نشدن که 500 ت بدن و مهیا هم در آورد!!!

 

پ.ن: دبیر ریاضیمون ادعا میکنه انتقاد پذیره...آره جون خودش... ()

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 23:18 توسط مائده| |

من با عبور ثانيه ها خرد مي شوم،از حمل اين جنازه ي هوشيار خسته ام...


تو که تنها نمی مونی... من تنها رو دعا کن...

خاطراتمو نگه دار... اما دستامو رها کن...

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 22:13 توسط مائده| |

سلام.امروز المپیاد کامپیوتر دارم و فعلا خونم!!

آخه گفتن اگه بیاین مدرسه دیگه دیگه نمیذاریم برید! ماهم که " خوشحال خوشحال " نرفتیم!!!

دیروز هم منو مهیا و شهرزاد رفتیم خونه ی الهه اینا. خوش گذشت جاتون خالی..انقدر سوال حل کردیم که نگو...!!!!

دبیر فیزیکمون تو امتحان یه سوال داده بود که تو کتاب سال پیش هم بود ولی من اون موقع هم یاد نگرفتم امسال هم!!!  هر چرتی تونستم تو ورقم نوشتم. حالا دیروز دبیرمون اومد سرکلاس بچه ها گفتن اونو مشکل داریم توضیح بدید!!! دبیرمون هم برگشت گفت ... درست نوشته(...=فامیلیم) پاشو توضیح بده!!! من: به به به به!! خلاصه هر جور بود یه توضیحاتی دادم!!  

من عاشق فیزیکم... (فیزیکم عاشق توئه!!!!)

تازه دیروز تو خیابون یک نفرو اتفاقی دیدم!  (یک نفرم تو رو اتفاقی تو خیابون دید)

ولش کنین اون جمله های تو پرانتزو!!!!

یه روز و روزگاری خیلی دوست داشتم...گل عشقتو توی این دلم کاشتم... اما بعد یک عمر خون دلو خوردن... فهمیدم توی دلت جایی نداشتم... میگفتی عشقت من...تویی پاره ی تنم...فکرشو نکن یه روزی ازت دل بکنم...

بقیش یادم نیست!!

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 8:13 توسط مائده| |

خدارو شکر فیزیک ۲۰ شدم!  و البته دین و زندگی!!!

امروز بازم سوتی دادیم دیگه...چیشو بگم؟؟!؟!!!

زنگ ادبیات یه بیت بود که آرایه ی مجاز داشت. بعد پرسید اینجا چی داره<؟؟ مائده گفت :ایجاز!!!

بعد کلی خندیدیم. حالا مریم اومده درست کنه و بگه که اون ایجاز مخل(ijaze mokhel) گفت اون ijaze mokholle!!!

کلی سوتی دیگه هم بود. مخصوصا اونی که سما گفت که نمیشه اینجا گفت. بعدشم که ناراحت شد که شما اله بله...

پ.ن: پست پایین رو حتما بخوین

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 15:5 توسط مائده| |

 جالبه بخونین:

مرد جوانی، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بالاخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی ناامید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.

سالها گذشت و مرد جوان در کار وتجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود رابه او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است. چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم فقط برای اینکه به آن صورتی که انتظار داریم رخ نداده اند؟

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 15:2 توسط مائده| |

 

امروز چند تا از نمره های زیبا رو گفتن. حالا بقیه هیچی این عربی... ای خدا من چرا اینقدر کورم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه فعلو کلا ندیده بودم... البته 19.25 شدم!!!

زنگ آخرم تو کلاسمون دعوا بود... قضیشو بعدا میگم...

این ترم بازم سوتی دادن ما شروع شده...

امروز دبیر ریاضمون اومد نمره هارو بگه که این رویا( که اگه حرف نزنه میگن لاله) گف خانوم مگه نگفتید نمیگید نمرمونو؟؟؟ دبیرمون گفت اگه نمیخوای واسه تورو نمیگم!!!! بعدشم نمرشو با کلی اصرار گفت...

منم که زنگ اول طبق معمول حرفای دبیر عربیمونو ادامه میدادم!! خب من چی کار کنم چه ها نمیگفتن بعد یهو من تو سکوت کلاس داد میزدم!!!

بعد مائده داشت با دیر شیمیمون راجبه گزارش آزمایش میحرفید که معلممون گفت شما چرا اینقدر سهل انگارید؟؟ بعد رویا گفت خانوم چی هستیم؟ وخندید! اونم فک کرد رویا داره مسخرش میکنه! گفت نمیدونم تو ادبیات درستش چیه. انگار سهلید!!

بعد دبیرمون گفت خب حالا فرداکجا میتونیم همدیگه رو ببینین؟(انگار قرار آشناییه!!!) اینو که گفت خندمون گرفت!!!

بعدش هم که رفته بودیم پیشش که اسم اعضای گروهمونو بگیم که مریم داشت میگفت. همین که فامیلی منو گفت اون گفت: داداشی؟ البته یکم هم شبیهه بعد همون موقع درست جلو دبیره مریم به ضورت خیلی ضایع خندید!!!

خب بسه دیگه باید تحقیق کنم...

 

همیشه اشک اونایی که به فکرمون هستن رو در میاریم.. و همیشه واسه کسایی که به فکرمون نیستن اشک میریزیم.. همیشه به کسایی که اصلا به یادمون نیستن فکر میکنیم.. و همیشه کسایی که اصلا فکرشم نمیکنیم به یادمونن.. این حقیقت زندگیه.. عجیبه ولی حقیقت داره.. اگه اینو بفهمی!! هیچ وقت برای تغییر دیر نیست

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 15:52 توسط مائده| |


Design By : Night Skin