تبليغاتX
زندگی اینجوری من!


زندگی اینجوری من!

مثل ساحل آرام باش تا دیگران مانند دریا بیقرارت باشند.



سلام به همه ی دوستای گل و خل!!

از اونجایی که احتمالا فردا نشه بیام نت اومدم امروز تبریک بگم!!!

سال نوی همگی مبارک!!!

ایشالا سال ۸۸ رو با خوبی و خوشی واز همه مهمتر سلامتی بگذرونین!!!

وقت تحویل سال برای ما هم دعا کنین...

دوستای عزیزم اینم به مناسبت سال نو:

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.

گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز...

پس بیاین باهم تو این سال جدید فقط عشق خدا رو تو دلامون جا کنیم...

            خدایا شکرت به خاطر همه ی لطفی که بهم داری...

ومنو ببخش به خاطر وقتی که کمکم  کردی ولی من به عمد رومو ازت برگردوندم یا گناهام نذاشتن که صداتو بشنوم و گوشامو گرفته بودم وقتی صدام میکردی...ببخش خدایا... تو خدایی و من بنده... ببخش...

پ.ن: دوستم آیدا امروز رفتن مکه... زیارتشون قبول... دلم بدجور هوای اونجا رو کرده بود... خدایا کی دوباره دعوتم میکنی؟ 

پ.ن۲: دعا فراموش نشه...مخصوصا واسه بیمارا یا اونایی که تنها سر سفره ی ۷ سین نشستن دعا کنین...

پ.ن۳: واسه اونایی که دلتونو شکستن هم دعا کنین...

پ.ن۴: واسه اونایی که فراموشتون کردن...

پ.ن۵: واسه اونایی که دونسته یا ندونسته ناراحتتون کردن...

پ.ن ۶: آخرین کلام ۸۷: مثل ساحل آرام باش تا دیگران مانند دریا بیقرارت باشند... دوستون دارم... سال خوبی داشته باشید و خدا نگهدارتون باشه...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 8:43 توسط مائده| |

از اونجایی که ما انسان های علافی هستیم قرار شد بعد مدرسه بازم بریم پیتزا بکوفیم.

حالا این قضیه بماند که قرار بود رویا به خاطر تولدش مهمون کنه(چی مییگییییییییییی!!! رویا!؟!؟!!!!!!!!!!) و خساستش گل کرد و مهمون نکرد!!!!!!!

مائده جون هم نیومده بود مدرسه. قرار بود بعد مدرسه بیاد. مائده هم مانتوی آبی پوشیده بود با شال آبی.

من و مائده ومریم و سما والهه رفتیم. گفتیم بریم سان برگر

اولش که سوتی بود خفن!!!! فک کردیم در سمت چپش بستس یه بار رفتیم اونجا و دوباره برگشتیم سمت راست.بعد اینکه تو رفتیم هم چون جا پیدا نکردیم دوباره برگشتیم سمت چپ!!!!

حالا پولارو باهم جمع کردیم و مائده خانوم شمرد و گفت 15 تومنه!!!!! ماهم پولامون ته کشیده بود!!!

رفتیم  من ومائده سفارش بدیم که سوتی ای بود خفـــــــــن!!!! آخه زنه هی حساب میکرد و پول کم میاوردیم!!! مائده هم خندش گرفته بود و میخندید!!!!!!!  ماهم که دیگه یه قرونم پول نداشتیم و مجبور بودیم 100 تومن 100 تومن پول پیدا کنیم.. من وایساده بودیم این مائده هی میرفت 100 تومن پول میاورد و میومد!!! میدونید چررا؟؟؟ چون اشتباه شمرده بود و پولمون 14 تومن بود!!!زنه هم هی میگفت زود باشید!!!!!

اون که حالا اولش بود!!!

بعد سه ساعت نوبت ما رسید. الهه پاشد رفت که بگیره رف غذا رو بگیره.

برگه هه رو گذاشت اونجا و یه سینی رو برداشت آورد.

بعد برگشت و یه سینی دیگه رو آورد.

غذا که ماشالا افتضاح بود!!! پیتزاش وا میرفت!!! واسه مائده که کلا جدا شد و افتاد!!

بعد تصمیم گرفتیم روی مقواش بنویسیم که افتضاح بود!! همون موقع بود که مریم اون برگه ی سفارشو برداشت و دیدیم که به به پست کاغذه شماره نوشته!! انقدرم بد خط بود که خونده نمیشد!! مریم خوند که :آبی ور دار!! منظورشم کی بوده!!!؟!؟!؟ مائده!!! چون من هممون یه رنگ پوشیده بودیم و اون آبی  بود!!!!

 Free Image Hosting

بعد پا شدیم بریم به خاطر غذا و کاغذه دعوا را بندازیم که این مائده که ماشالا خندش گرفت و رفت!! من و الهه و سما. الهه هم که اخلاقش بیـــــــــــــــست!!!! البته نشد دعوا را بندازیم!!! ولی حیف شد!!!

الهه کاغذو گذاشت و گفت: من نمیفهمم معنی این چیه!؟؟!؟؟!؟

پ.ن: شانسم که نداریم ماشالا.... حالا این شماره رو خواستید به دردتون میخوره استفاده میتونید بکنین!!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 12:40 توسط مائده| |

دیگه دبیر ادبیاتم فهمید خلن این بچه ها!!!

قبل زنگ ادبیات دیدم این ۷ نفر خل(به جز خودم!!) وایسادن و دارن دیوونه بازی درمیارن!! چون عادت داریم میرقصیم همیشه فک کردم بازم دارن میرقصن اما دیدم نه بابا اوضاع بدتره!!! وسط کریدور چه کارا که نمیکنن!!  از اونجایی که گوشم نمیشنوه رفتم نزدیک تر و دیدم داارن شعر حفظ میکنن:

بوی گل و بانگ مرغ برخاست...!!!

منم از خنده مردم!!! اما دیگه خودمو قاتی اونا نکردم ورفتم کلاس. که اونا اومدن و شروع کردن به تمرین!!! یه قسمت داشت که میگفت: آتش که به زیر دیگ سوداست. حالا این مهیای خل که منو کشت از خنده داشت حلیم هم میزد انگار!! در حال تمرین کردن بودن که دبیرمون درو وا کرد و دید!!

بعد خواست درس بپرسه که با وحشی بازی ما مواجه شد و به صورت تقریبا داوطلبانه پرسید!!

الهه خانومم که گیر داد که این خل و چلا نمایششونو اجرا کنن!! اول که قبول نکرد دبیرمون!! میگفت باید اینو بخش ادبیات نمایشی اجرا میکردین!!  

بعد این بچه های با اعتماد به نفس پا شدن رفتن اونجا!! اسم گروهشونم تفرج بود!!  که اولش یه حرکت بسیاااااااااااار ضایع داشتن که حذف کردن!!  خلاصه رفتن اونجا دلقک بازی درآوردن کلی خندیدیم!!  دبیرمونم که از خنده داش میمرد!!! 

البته بعد اینکه نشستن دبیرمون گفت بهتون ۱۸ میدم چون شعرو خوب حفظ نبودین!!!!!!!! به قول خودمون آی شد!!!!


زنگ اخرم که این دبیر فیزیک بی منظقمون ر... به اعصاب حماعت!!! اه اه اه!!

گفتیم امتحان نمیدیم. در کمال آرامش گفت باشه کی نمیخواد بهش صفر بدم!؟!؟

هممون آلا(برای کسب اطلاعات بیشتر دستتو رو کامل وا کنین و کفش رو به طرف طرف بگیرید!!!) میکردیم به دبیره!!!  حالا من گوشم نمیشنوه این وسط کلاس یه چیزی گفت منم پاشدم که یه چیزی بگم که گفته باشم و یه چیز کاااااااملا بی ربط گفتم!!!!!  گفت فلانی من الان راجبه این حرف نزدم!!  آخه ... اومده میگه از هر فصل واسه عید ۱۵ تا سوال بنویسین!! (بپیچ بابا!! )


آهنگ جدید چطوره!؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 22:50 توسط مائده| |

با این مشکلاتی که این چند روز برام ایجاد شده نتونستم بیام نت. گوشم به شدت چرک کرده و دلیلشم معلوم نیست!! یعنی معلومه و مجرای بینی به گوشم گرفته. ولی نمیدونم چرا این آمپولا و قرصا اثر نمیکنن.

از جمعه تا الان هم 7 تا آمپول زدم!!! آخه فیلم میدیم دیگه!!! تو دستم رگ پیدا نمیشد!!! فک کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! طرف میگف من25 ساله دارم آمپول میزنم تا حالا نشده چنین چیزی که رگ پیدا نشه!!(من: از شانس...منه دیگه بله!!!)

حوصله ی تعریف کردن ندارم چون گوشم اذیتم میکنه. در حد کر شدن!!! اینو جدی میگم چو اگه امروز برم دکتر ممکنه بگه که باید پرده ی گوشم رو سوراخ بکنه. اینا رو بیخیال... دنیا دوروزه ایشالا بهتر میشم!!! بدن منه و من میگم چیکار باید بکنه!!!!

 

بریم سر زنگ شیمی امروز.... اصلا حال و حوصلشو نداشتیم!! اییییییییش!!!!!

فک کنم 20 دقه ای مونده بود که زنگ بخوره. کتاب الهه و مائده رو با مریم دیدیم که الهه بسیار زیباشون کرده بود اینم عکسش:

 

 

 

 

بعد ماهم تصمیم گرفتیم یه عکس دیگه رو تو کتابمون خوشگل کنیم که این عکس بود:

 آووگادرو پیش از عمل

و تبدیل شد به اینا:

 

 

 

بعد این سرایت پیدا کرد و 8 تا خل و چل دیوونه دست به کار شدن(البته رویا الهه واسه رویا دیوونه کشید)

و این شد نتیجه ی کار....

 

 

 آووگادرو!!!

 

 

 

 

 

 

اینا هم عکس کتابامون... البته مائده همون موقع با گوشیش عکس گرفت ولی احتمالا دادیم کیفیتش پایین باشه.

 

 

 

 

اوه اوه اوه چقد زیاد شد..!! عب نداره چی کار کنم دیگه!!

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 16:42 توسط مائده| |

امروز دستم حسابی پره!!!

 


اول: به الهه خره تبریک میگم اگه گفتید چی شده1!؟!؟!؟!؟!؟!؟ الهه تو المپیاد کامپیوتر قبول شده!!!! حالا واسش دست بزنین!!!!!!!!! هوررررررررررااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!! حالا اگه گفتید چرا گفتم خره!؟!؟ چون سه ساعته داریم با هم حرف میزنیم تازه خانوم برگشته میگه راستی کامپیوترو نتیجه شو دادنا!!!

من: قبووووووول شدی!؟!؟؟!؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

الهه آروم گفت آره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من:... جون چرا نمیگی پس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من: مباااااااااااااااااااااااااارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!!!!!!!!!


حالا قسمت بعدی:

امروز کلاس جبرانی ادبیات داشتیم. دبیرمون با حال خوب وارد کلاس شد

دو تا از دوستام به اسم هنگامه و فاطمهکه نیمکت اول میشینن  خیلی شلخته هستن و همیشه ماکت نیمه کارشون رو میزه و کلی کتاب و آشغال و اینا زیر میزو روی میزوشون هست.

دبیرمون که اول به هنگامه تذکر داد درست بشینه.... یکم گذشت دبیرمون پا شد و دید اینا از این کتاب کارا(به قول خودش معلم را به خانه ببرید) روی میزشونه.... بعد عصبانی شد... خیلی عصبانی شد...خیلی خیلی عصبانی شد... یعنی در حد انفجار!!!! بعد شروع کرد هر چی از دهنش درومد گفت!!!!(اونایی که یادمه میگم) :

خیلی پررویید به خدا...سر کلاس جلو دبیر اون کتابارو وا کردید. چند دفه بهتون گفتم اینو از اینجا بردارید!؟ واقعا خجالت داره شما اول دبیرستانید بلد نیستید درست بشینید. دیگه نیازی نیست من بیام سرکلاس. هرکدوم یه دونه از این کتابا بگیرید تو خونه بشینید بخونید....

دبیرمون داشت اینا رو میگفت و من هم خنده ام میومد و هم حسابی هممون ترسیده بودیم!!!!!

ادامه داد: این توهینه به دبیر. و بعد از الهه پرسید بگو توهین هست یا نه؟!؟!! الهه ی بیچاره هم چیکار میکرد هممون ترسیده بودیم. چون تا حالا دبیر ادبیاتمونو انقدر عصبانی ندیده بودیم!!!! اول جواب نداد. وبعد دبیرمون تکرار کرد. الهه هم مجبور شد و گفت هست... بعد از مهیا پرسید... منم خندم گرفته بود...بعد از مریم و بعد از رویا... و نوبت به من رسید. منم آروم گفتم هست. دبیرمونم میگه بلند بگید بشنون. از کل ردیف ما پرسید... هممون میترسیدیم. رویا و مریم، من و مائده، نرگس و سما دستای همو محکم گرفته بودیم. منو و رویاهم که دستمون جلو دهنمون بود چون نمیدونم چرا ولی خندمون میومد!!!!!!!!!!!

بعد دبیرمون برگشت به فاطمه گفت: وقتی باهات حرف میزنم بلند شو!!! (این یادتون باشه) وبه هنگامه هم این حرفو زد. دبیرمون هم انتظار داشت اونا یه معذرت خواهی لااقل بکنن. ولی چون هیچی نگفتن بدتر شد. حالا فاطمه با یه لحن طلبکارانه میگه : من قصدم توهین نبود. من نمیتونم به دبیری که برام زحمت میکشه توهین کنم.

دبیرمون هم گفت: شما اول دبیرستانید. نظم و انضباط بلد نیستید. درست نشستن بلد نیستید یه معذرت خواهی هم بلد نیستید. من الان حق دارم شما رو از کلاس اخراج کنم و نذارم دیگه بیاین کلاسم...

بعد نشست و از بچه ها خواست که ادامه بدن خوندن رو. بچه ها تقریبا دو درس خوندن و دبیرمون معنی یه کلمه رو هم نگفت!!!! انقدر عصبانی بود که داشت میترکید!!!

رسیدیم به قسمت شعر.. شعرو هزار بار توضیح میده و آرایه ها اینا رو توضیح میده. این دفه خوندیم و بعد ازمون خواست آرایه ها رو بگیم...

بیت اول مثل این بود: بوی گل برخاست... گفت آرایه ش چیه؟! منم مثل همیشه که سرجام آرایه ها رومیگم گفتم: تشخیص.... بعد شنیدم که دبیرمون گفت: بلند شو!! ()فک کردم منظورش اینه که وقتی جواب میدم باید بلند شم. بعد پا شدم! منم مردم از استرس!!! دستم میلرزید.  گفت: گفتم یعنی بلند شد؟!؟!؟() بعد خندم گرفت و خجالت کشیدم و مردم دیگه...!!! 


امروز کلاس ریاضی جبرانی هم داشتیم...

امروز انگار بچه ها قاتی کرده بودن!!! واسه یه سوال از 10 نفر میپرسید که حل کردید یا نه!!!

بعد بچه ها نمیدونم چه طور شد ولی گفتن که ما تو کلاس نمیفهمیم و تو خونه باید بخونیم.

دبیرمونم قاتی کرد و گفت میخوام امروز امتحان بگیرم!!!

یه ربع به آخر کلاس مونده بود

خواست سوالو بنویسه که بچه ها داد و بیداد را انداختن. جمع شدن دور میزش تا با بهونه ی سوال و اینا یه جوری زمان و هدر بدن.7-8 دقه ای گذشت. پا شد تا سوالو بنویسه. دوباره بچه ها داد و بیداد کردن. دبیرمون گفت من میخوام این امتحانو بگیرم حالا دارید وقت خودتونو تلف میکنید...

دوباره بحث شد

اما سوالو نوشت. بعد ازاینکه نوشت زنگ خورد. دبیرمونم گفت اگه برید صفر میدم بهتون من کاری ندارم!!!! منم گفتم خوب خانوم الان مینویسیم دیگه!! هممون نشستیم نوشتم.  کم مونده بود تموم کنم که کیفشو برداشت و گفت این دفه رو نمیگیریم!!!

نمیدونم مثلا که چی بشه1؟!!؟!؟!/ اه....فقط استرسش موند!!!!

 


و در آخر: ببخشید خیلی طولانی شد!!!!!!!!!!!!!!! 

راستی اون مسابقه احکام یادتونه؟ تو اون اول شدم!! تو سرودم سوم شدیم(با پارتی احتمالا!!!)

منو آیدا رو هم شنبه دعوت کردن آموزش پرورش گفتن به خاطر آزمون آینده سازانه!(فک کنم واسه سال پیشه!!!) بریم ببینیم چی میشه!!!

 


 

اوه اوه ببخشید خیلیییییییی طولانی شد!!! شرمنده زیاد بود خب!!!! حالا مثلا حوصله ی نوشتن نداشتم!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 21:48 توسط مائده| |

قرار بود فردا ۶ درس آخر ۵۰۴ رو امتحان داشته باشیم. منم که یه کلمه نخوندم ماشالا امروز پیشنهاد دادم زمان امتجان عوض شه.  این فاطمه هم حالا هی ضد حال میزنه!! میگفت نه فردا بدیم(حالا نخونده ها هیچی!!!) بعد معلممون به من گفت شما ایشونو روشن کنین!! منم گفتم: این خاموشه روشنم نمیشه!!  

کلاسمون تقریبا نیم ساعت زودتر تعطیل شد عد فاطمه گفت بیا بریم یکم بگردیم. منم زنگیدم به بابا و مامان و خونه و ولی کسی برنداشت. اس ام اس دادم که با فاطمه میرم بیرون. رفتیم یکم گشتیم علافی و حرف زدیم. یخ کردیم!! حالا فاطمه گفت بریم ساندویچ بخوریم!!(بهم بدهکاره!!) دیدیم ۱۶۰۰ + ۵۰۰ تومن من پول داریم!!  حالا همیشه کلی پول دارما!بعد گفتیم میریم پول کم میاریم تابلو میشه و نرفتیم و به یه پفک قناعت کردیم!!  تا چهارراه سعدی رفتیم و کفشا و مانتو های چرت رو هم نگا کردیم. بالاخره زنگیدم خونه ی مادر جونم و گفتم که من با فاطمم. بعد رفتیم یکم پایین تر سعدی وسط. رفتیم همین جوری و برگشتیم حالا این فاطمه دوباره تو چهارراه سعدی یه نفرو دید و منو دنبال خودش کشوند دنبال اون آخرشم پیداش نکرد!!

حالا دیوونه میگه بیا بریم آب انار مهمونت کنم. گفتم دستت درد نکنه الان فقط همین مونده آب انار بخورم و بمیرم!! بعدشم که باهم برگشتیم خونه(خونه ی اونا نزدیک خونه ی مامان بزرگمه)

یه عکسم میذارم که حوصلتون سر نره!!

            

وقتی به خر هم رحم نمیشود....

پ.ن: گفتم خر یاد یه قضیه ای افتادم. یه بار وقتی خواهرم کوچیک بود رفته بودیم یه شهری که یکی از شهرای جنوب بود و توش خر بود. بابام به خواهرم گفت: ببین این الاغه ها! (یا شاید الاغ اینه ها!!) خواهرمم برگشت گفت: این احمقه!!   مردیم از خنده!!

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 23:24 توسط مائده| |

روز مزخرف و کسل کننده ای بود...

پایا هم تو ریاضی و هم تو فیزیک اول شدیم(تو هر کدوم گروهم جدا بود)

در نیتجه عامل اول شدن گروه ها منم!!

تو ریاضی هم ۱۵ کشوری شدیم!!


امروز وقتی داشتیم میومدی تو یه چهارراه بین مدرسه و خونمون که چراغ قرمزبود و سرویسمون وایساده بود دبیر زبانمون با ماشینش کنار سرویسمون بود. چند تا از بچه ها رفتن کنار پنجره تا دبیرمونو ببینن. این راننده هه هم فک کرد پسری مسر دیدن!!  با یه لهجه ی افتضاح گفت: ایسمتونو میدم به موعلمتونا!!! بچه ها هم گفتن بابا معلممونه!!  بعد یکم بحث کردن و راننده هه گفت: برو بشین پوررو نشو ها!!  من مردم از خنده!

فعلا

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 15:23 توسط مائده| |

امروز امتحان شیمی داشتیم. خوب بود یعنی نسبتا آسون بود!!!

حالا نرگس ومائده و رویا که راحت تقلب میکنن. ماشالا نرگس که داستان تعریف میکنه سر امتحان. به من یه کاغذ داد که مائده میتونی سوال دو رو برام بنویسی؟()

سوال دو چی بود حالا!!! یه سوال افتضاح طولانی که جوابش یه صفحه بود!! با کلی تبدیل واحد!!!

منم نوشتم: نه نمیتونم زیاده ولی جوابش گزینه ی دوئه!!!

 

حالا یکی از همکلاسیام تقلب نوشته بود اگه تونستم عکسشو میذارم. انقدر ریز بود که خدا میدونه!!!

 

بعد زنگی که امتحان داشتیم هم شیمی داشتیم. زنگ تفریح تموم شده بود و منم تو کلاس بودم. کلاس یکم شلوغ بود منم اصلا حواسم نبود و داشتم واسه خودم میرقصیدم!!(خوشحاااااااااااال!!!) (البته به این بیشتر شبیه بود فک کنم: یا این: )بعد یهو در کلاسو نگا کردم دیدم به به دبیرمون وایساده داره راس راس نگام میکنه !!!!!!!!! اون درست تو چارچوب در کلاس بود و منم درست روبروی اون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (همون یه ذره آبرومم رفت!!!)

 


وقتی گریبان عدم با دست خلقت میدرید...

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل میافرید...

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها میکشید...

وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم میچشید..

من عاشق چشمت شدم... نه عقل بود و نه دلی...

چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی..

..................................................................

یک آن شد این عاشق شدن... دنیا همان یک لحظه بود..

آن دم که چشمانش مرا...از عمق چشمانم ربود...

وقتی که من عاشق شدم...شیطان به نامم سجده کرد..

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد...

من بودم و چشمان تو...نه  آتشی و نه گلی...

چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی...

 

این تیتراژ یه سریالی بود که اسمش یادم نیومد. آخه اینم از اون آهنگای قدیمی ایه که از کام قبلی پیدا کردم!!!

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 22:12 توسط مائده| |

امروز عین اسکلا پاشدیم رفتیم مسابقه سرود!!  یکی نیست بگه واسه چی میرید آخه؟!؟!؟

سومین گروه بودیم... افتضاح خوندیم!!  خیلی نا هماهنگ بودیم!! !!  البته قسمت اصلی ر... اول سرود دومم بود که یکی دو نفر زود شروع کردن!!  همین دیگه... ما هم اونجا طرح شاد سازی داشتیم رفتیم خوندیم ملت یکم بخندن!!


دیروز قرار شد اگه برای فاطمه رایتینگ بنویسم چهارشنبه پیتزا مهمونم کنه!! (زهی خیال باطل!)

ولی خب نوشتم. دو تا نوشته بودم. چون یکیش خیلی قاتی بود و کلی فلش داشت و بدخط بود قرار شد اونو خودم بخونم!!  حالا خودم خواستم بخونم نمیتونستم!! یعنی انقد قاتی بود!!

بعد فاطمه خوند. معلممون منظورشو اشتباه متوجه شده بود و فاطمه هم قاتی کرده بود و مونده بود و نمیتونست جواب بده!! بعد دیدم این معلمه بیخیال نیست من براش توضیح دادم!!  نیلوفرم با پاش از پشت محکم کوبید به کمرم!! با کف پاش!

شهریمون ۵۰ تومن شده!!  کووووووووووووووووووووفت!!

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 17:38 توسط مائده| |

راستی سوتی امروز یادم رفت بگم.دبیر ریاضیمون داشت درس میداد و در حین درس دادن به جایی رسید که گفت ۶ به توان دو میشه... ما هم که طبق عادت همیشگی همه ی کلاس با هم داشتیم میگفتیم ۳۶ که یکی(زهرا) داد زد و گفت ۳۲!! 

ما فردا امتحان اجتماعی داریم... ۵ درس اقتصاد!! *n!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من یه دور همین جوری از ساعت 10 ونیم تا تقریبا 11 و 20 دقه خوندم!!  البته یه درسو چون غایب بود که دیگه هیچی..! 

الانم ساعت 12 و 6 دقیقه است!!  7 شد!!

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 0:23 توسط مائده| |

وای خدا امروز دوتا امتحان داشتیم. البته خدارو شکر بد ندادم...با اینکه هیچی نخونده بودم!!

حالا بعد امتحان زبان فارسی آوردن بهمون پیش آزمون مرآت میدن!!  

زنگ آخرم دبیر ریاضیمون درس داد و بعدش چند دفه پرسید اشکالی ندارید!؟ بچه ها:نه!!

دبیرمونم گفت کتاباتونو جمع کنین و ازمون امتحان دو سوالی گرفت!!

رو صندلی سرویسمون نوشته: good teraveler!!

قراره امروز واسه فاطمه رایتینگ بنویسم تا ایشالا خانوم چهارشنبه پیتزا مهمون کنه!! ولی حالا که ننوشتم!!

 

 

 

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 16:51 توسط مائده| |

عکس سه تا سوتی گذاشتم حال کنین!!دومی مخصوصا خیلی باحاله!!از این قبیل عکسا زیاد دارم...ایشالا سر فرصت!!

میبینید من چقدر خوشحال و خجسته ام دیگه!!! فردا امتحان زبان فارسی و زیست دارم یه کلمه هم نخوندم الان اومدم اینجا علافی!! ساعت ۱۲ و نیم!

 

B e s t I r a n i a n G r o u p | T e h r o o n - O n l i n e

این فلشش اشتباست!!

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 0:42 توسط مائده| |

آقا چنین واژه ای اصلا هست!!؟؟!؟!  

اینم تعطیلات : روز اول که خوشحال بودیم

روز دوم از آن خوشحال تر و رفتیم تهران

روز سوم که امروز باشد از آن هم خوشحال تر و برگشتیم

روز چهارم هم که میدانم خوشحال خواهیم بود!!

و اما...

روز شنبه: مائده به خودش: خاک بر سرت... تقصیر خود احمقته دیگه!!

هفته ی بعد ورقه ها را میدهند: زیست:-۰-         زبان فارسی: -۰-

و آن روز است که دیگر خوشحال تر میشویم!!  

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خب دیگه بستونه!! زیادی خوشحال شدید!!

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:18 توسط مائده| |

اینم سه تا عروس. البته خودم چندشم شد!! مخصوصا از خوکه!!

پ.ن برای دوستان: هشدارهای آقای ایمنی رو که به ترکی تو شبکه اشراق نشون میده دیدید!؟!؟  میگه: کیفیر تویوده!!(عروسی کیفیری بود!! ) ای خدااااااا انقد خندیدم!!

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 21:54 توسط مائده| |

چیه دوست دارم دوبار دوبار آپ کنم...خودتون بخونید: کوچکترین اسب دنیا!

کوچک ترین اسب دنیا به نمایشگاه اسباب بازی رفت. علاقه مندان زیادی برای دیدن کوچک ترین اسب دنیا که در یک نمایشگاه اسباب بازی «نیویورک» شرکت کرده است بی تابی می کنند.

«تامبلینا» نام کوچک ترین اسب دنیاست که فقط ۴۳ سانتی متر قد دارد.

این حیوان هفت ساله ، دیروز به همراه مربی کارکشته به نام «مایکل گاسلینگ» به نمایشگاه اسباب بازی «نیویورک» آمریکا رفت و به آنجا رونق چشمگیری بخشید.حالا علاقه مندان و به ویژه بچه ها برای دیدن «تامبلینا» بی تابی می کنند.نام این حیوان استثنایی ، پاییز ۲۰۰۶ به عنوان کوچک ترین اسب دنیا در کتاب رکوردهای «گینس» ثبت شد.

آخی میبینیدش چقد کوچولوئه!!

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 20:27 توسط مائده| |

 

من هرگز نمی توانم کسی را که به او لبخند نزده ام از ته دل دوست داشته باشم

 

پ.ن: هر چی که خندست واسه تو... هرچی غمه برای من...!!

پ.ن۲: بهترین پیروزی ، پیروزی بر نفس است ، ما با عوض کردن خود می توانیم تمام زندگی و گرایش های اطرافیان خود را به سادگی عوض کنیم

پ.ن ۳: با رفیقان می نشینی از غریبان یاد کن

پ.ن۴:                                  

پ.ن۵: آخه چشم من دنیا به دیدن نمیارزه... قصه هاش که به شنیدن نمیارزه... اما گاهی واسه تو وقتی غریبی.. قلب آسمونا از غصه از میلرزه...

پ.ن ۶: دستاتو نذرم کن خیلی محتاجم...پاییزم میریزم رو به تاراجم...

پ.ن ۷: باور نمیکنم ۷ مقدس باشد... خداحافظ...

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 16:33 توسط مائده| |

امروز مسابقه احکام بود. منم دیروز کلی چونه زدم که بعد مسابقه یعنی ساعت 12 برگردم خونه!!!

صبح رفتیم...من و شیما  و دبیرپرورشیمون و یه نفر دیگه. اولش که کتبی بود. بد نبود!! یعنی از 20 تا 4 تا غلط!! به به!!

بعدشم عملی!! نماز باید میخوندیم!! وای مردم از استرس... آخه میگفتن باید بلند بخونین و قرآن خوندنمونم نباید بدون تجوید و اینا باشه!!!  خلاصه...رفتم خوندم نمازو... ولی صدام میلرزید!! دست و پامم همین طور!!! آخه 4 تا داور نشسته بودن!! خیلیییییی هم بلند خوندم!!!!

 

نشستیم تا نوبت کلاس دوما شد... این شیما رفت بخونه.. خوب میخوندا!! یهو بعد قنوت برگشت گفت سمع الله لمن حمده!!!! بعد حالا تو تشهدم گفت:بسم الله و بالله... اشهد ان لااله الا الله. بعدشروع کرد و دوباره از اول تشهدو گفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بعدشم اومد و کلی خندیدیم!!!!

 

حالا مگه این دبیر پرورشیمون میذاشت بریم خونه!!!!!!!! آخرش دیگه گفتیم جون من بیخیال بذار بریم. آخه نزدیک خونمون بود

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 12:44 توسط مائده| |

امروز امتحان ادبیات داشتیم.از وقتی دبیرمون ورقه هایی که هیچ کدوم از سوالاش معلوم نبود(از نعمات دستگاه کپی جدید!!!) داد من داشتم مینوشتم. یکی از بچه ها زود تموم کرد و داد. دبیرمون گفت یاد بگیرید از مهدیس!!! منم گفتم: خب خانوم از وقتی دادید داریم مینویسیم دیگه ماام چیکار کنیم تموم نشده!! دبیرمونم با خنده گفت ماشالا زبونتون چقدر درازه!!  من از خجالت مردم!!  خب من که حرف بدی نزدم!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 14:55 توسط مائده| |


Design By : Night Skin