زندگی اینجوری من!
مثل ساحل آرام باش تا دیگران مانند دریا بیقرارت باشند.
امتحانا داغونمون کردن بابا!! هیچی بابا قاطی کردم دیگه!!! قیافه هایی تو این مایه ها!! امروز خانوم ع. جیییییییگرمو دیدم!!! یادش بخیر سال پیش یه بار بچه ها(فک کنم اول رویا شروع کرد) بهش گفتن شما خیلی مائده رو دوست دارید!! بیچاره کم مونده بود گریه کنه!! چون حوصلتون سر نره یه عکسم میذارم. شهرزاد جون چند تا والپیپر خوشگل واسم فرستاده بود که من تازه دیدم... یکیشونو میذارم اینجا پ.ن: ببخشید اگه درست حسابی جواب کامنتا رو نمیدم...وقت ندارم. امتحانای بعدیمونم که هماهنگ کشوری از سمپاده!! پ.ن۲: یه امتحان ادبیاتی دادییییییییییییییییییم... جاتون خالی!! امروز آخرین روزی بود که باهم تو یه کلاس درس خوندیم... و چه سخته مجبور باشی آخرین بارها رو تو زندگیت ببینی... آخرین روز سال پیش... یادش بخیر... اون روزم آسمون واسه ما گریه میکرد و ما واسه هم... امروز هم... ۸ تا دوست خل و چل که با اینکه خیلی باهم متفاوت بودن ولی قلب همشون یکی بود... ۸ تا دوست که ناراحتی یکیشون بقیه رو ناراحت میکرد... ۸ تا دوست جدانشدنی که هیچ کس وسعت دوستیشونو نمیتونه درک کنه... آره...امروز آخرین روز درس خوندن تو اون کلاس ۱۰۲ شلوغ و بی نظم بود... آخرین روز بودن با همکلاسیهای که حتی اگه هیچ توانایی ای هم نداشتن تو کنسل کردن امتحانا ماهر بودن... سال بعد جدا میشیم.... گله ی ۸ نفرمون به ۲ گله تبدیل میشه!! حالا بعد ۴ سال همکلاسی بودن... ۴ سال دوست بودن و دوست داشتن... برای من علاوه بر بقیه ی دوستای گلم جداشدن از مائده خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی مشکله... اما جیگرم میخواد خانوم دکتر(داروساز) بشه! اما من مطمئنم حتی اگه جدا شیم هم قلبامون باهمه... فراموش کردن ممکن نیست وقتی همو دوست داشته باشیم... خدایا دارم دیوونه میشم... آخه چرا الان؟؟؟؟ چرا خدایا؟!!؟؟ کاش دلیلشو میدونستم... کاش... کااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااش... دارم داغون میشم... دیوونه میشم... چشام خیسه خیسه... و یاد آهنگ رضا صادقی افتادم...: به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم... سهم تو شد روز تازه... سهم من اشک که بریزم... خدایا کمکم کن.... خدایااااااا......... کاش از اول... نه... هیچ وقت اینو نمیخوام... خدایا میخوام چیزی بشه که تو میخوای... هرچی تو بخوای.... پ.ن: هیچ کس هیچی راجع به این پست نپرسه... خواهش میکنم... حالا هم یه عکس از ایشون میذارم!!! ببینید کلاس دینی چیه که دبیر هم خوابش میبره!! این نما از نیمکت ماست!! جلویی واسه مریم و رویا نیمکت اولم جای الهه و مهیاس! برای دیدن عکس بزرگتر به ادامه ی مطلب برید. اگه عکسو کامل نشون نمیده سیو کنین و بعد ببینین!! پ.ن: آهنگ وبلاگ چطوره؟ ا اینا رو سرزنگ شیمی نوشتیم!!! از وبلاگ الهه دزدیدم!! متنهای نارنجی نوشته الهه هستند! ویژگیهای و حالات مغز در ساعت ١۴ در مدرسه: زنگ شیمی: مغز نجیب (بی اثر در واکنش تعلیم!) زنگ فیزیک: آینهی تخت (بازتاب دهنده ی دروس!) زنگ ریاضی: گنگ (یا یه چیز تو مایه های خنگ!!) زنگ زیست: جاندار مرده (معلومه دیگه ...!) خیلی باحال بود! ایول! موافقم ... دقیقــــــــــــــاً.... ! زنگ اجتماعی: ناهماهنگی نظام مغزی کل!! زنگ زبان:Blank! no response زنگ عربی: واحسرتا ! آره واقعاً .... 1387/2/15 ساعت آخر(شیمی)1:55 البته این یک نمونه ی کوچک از خلاقیتمونه!! پ.ن: امتحانا هم که شروع شدن!!!!! میگه دور و برم شلوغ نیست و کسایی که میان وبلاگ فقط دوستامن! خب آره... خوبه این لاقل باعث نمیشه دوستامو فراموش کنم... من اینو دوست دارم... دوست دارم دور و برم خلوت باشه...داره بهتر میشه...همه چیز... اگه این پشه ها بذارن!! دیشب خوابتو دیدم! -چی دیدی؟ گوسفند بودی تو صحرا...بع بع میکردی باما!!! -چه عالی!!! گرگه اومد تو رو برد سرپانشست تو رو خورد!!! -چه بد شد!!! سگها گرگه رو دیدن زود دنبالش دویدن!!!! -چه عالی!!! گرگه دوید فرار کرد سگ گربه رو شکار کرد!!!! - چه بد شد!!! کاغذشو اگه شد براتون میذارم! پ.ن: فردا میخوان ببرنمون اردو. قم کاشان!!! روز استعداد های بسیار بسیار درخشان!! و به قول خودم سمپاد یعنی : سهم ماست پول آینده دنیا!!!! و در مدرسه یمان جشنی به مناسبت این روز خجسته(!) داشتیم۱!! راستی یه سوتی از رویا: سکانژانت!!! راستی شیمی ۱۷.۵ شدم!! دانش آموزای قبلی هم اومده بودن! یه زخم کهنه روی بالم یه آسمون که چشم به رام نیست ........................................................................................................... عجب روزی بود!!!! این او و نهنگ بالاخره کار خودشونو کردن!!(هه هههه هههه امروز امتحان شیمی داشتیم تا ساعت 11 مدرسه بودیم و از اونجایی که میدونستیم ممکنه نتونیم تموم کنیم میدونستم که باید بعد از 11 هم بمونیم. زنگ خورد(زنگ خونه رفتن معاونمون هی رفت واومد و گفت که نمیتونید بمونید اولیا خبر ندارن معاونه میگه سرویسارو واستون نگه داشتم!(ههه! من و مریم و شبنم تصمیم گرفتیم فرار کنیم هرجوری بود فرار کردیم. مهدیس هم بود الهه هم اومد. کلی خندیدیم تو راه حالا خدا میدونه به جرم فرار از مدرسه کی میخوان حالمونو بگیرن!!(هههههههه) این یادم رفت. وسطای راه مهدیس با کله رفت تو یکی از اینایی که پایین بعضی ازاین تیرای چراغ براق هست!!!! پ.ن: راجبه پست پایین.... تحت تاثیر زنگ ادبیات بود... گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم.... تورا من چشم در راهم... تو که تنها نمیمونی... من تنها رو دعا کن... حس خوبی ندارم... دعام کنین... آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟! در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟" پ.ن: چه بارون قشنگی میباره... دیدید بالاخره به اون جایی که باید میرسیدیم رسیدیم!! به همه ی طرفدارا عزیز استقلالی تبریک میگم خفن!! اول از خدا جوووون ممنونم بعد از امیر قلعه نویی جون و بعدشم از بازیکنا!! من که خودم تا قبل بازی با توجه به نتایج هفته های آخر اصلا فکرشم نمیکردم قهرمان شیم. ولی به لطف خدا قهرمان شدیم!! داورم که خوشش اومده بود هی کارت میداد!! حالا قبل بازی من فک کردم علیزاده مرده!! کلی هم عذاب وجدان گرفته بودم!! پ.ن: آره اشک به چشم تو خیلی میاد... انگار احساس منم غمگینه... نگران یه دوست عزیزم که ازش خبر ندارم... امیدوارم حالش خوب باشه... امروز آینده سازان داشتیم. رفتیم لابراتوار زبان. یکم تغییر در جاهایمان ایجاد کردند!!!(مثلا تقلب نکنیم!! کلی تقلب کردیم! گوشه های دفترچه مون جویده شده بود انقد که کندیم مراقبه یکم مشکوک شده بود و اومده بود نزدیکای ما دیگه خسته شدم و پاشدم برگمو بدم. قبلش یه سوال از هنگامه پرسیده بودم، وقتی پاشدم کاغذو انداخت رو میزم!!!! بعد پاسخبرگمون رو گرفت! و شروع به نصحیت کرد: من فکر میکردم شما برزگ شدید( من هم از پشتش در رفتم!!!! دبیر ریاضیمون هم ورقه هامونو داد!!! 7 شدم از 9!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پ.ن: راستی شنیدم دبیر زیست شهید بهشتی فوت کرده مطلب جالبیه حتما بخونین!! سه نفر آمریكایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شركت در یك كنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریكایی هر كدام یك بلیط خریدند، اما در كمال تعجب دیدند كه ایرانی ها سه نفرشان یك بلیط خریده اند. سه آمریكایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریكایی رفتند توی یك توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریكایی ها و قطار حركت كرد. چند لحظه بعد از حركت قطار یكی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریكایی ها و گفت: بلیط، لطفا!!!!!! پ.ن: امروز جلسه ی دیدار با اولیا بود!! همه چیز عالی بود!!! آیدا جون هم آخرش پیانو زد واسمون!!
ببخشید با این خبر اسف ناک ناراحتتون کردم دیگه تکرار نمیشه!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(دبیر حرفه ی راهنمایی)همیشه روز قبل حرفه گریه میکردم ولی خیلی دوسش دارم!! (اونم تو رو دوست داره!!!
) بعد گفت امتحان چطور بود؟ گفتم بد!!!
گفت تو همیشه بیستی!!(تو مث هیچ کسی نیستی!!!
) گفت عب نداره ایشالا امتحانای بعدی رو خوب میدی!! ای جااااااان![]()
میگفت نه شما همتون واسه من یکییید!!(برابرید!) 
![]()
![]()
آخرین باری بود که با مائده ی گلم رو یه نیمکت نشستیم... آخرین بار... ![]()
۶تا باهم و ۲ تا دیگه باهم...![]()
![]()
![]()
قلبم بازم درد میکنه...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و متقابلا ایشون به من!!
این عکسو زحمتشو مائده جون کشید چون دوربین گوشی خودم خرابه!!! 
![]()
ادامه مطلب
آقا حالا این استعداد ها رو ندزدید!!!
متنهای آبی مال مریم
متن بنفش رویا
متن سبز هم واسه خودم(مائده)
متن صورتی هم مال اون یکی مائده
یه شعر گفتیم محشره!!!
ولی خیلی بی تربیته(+۱۸ توسط -۱۸ ها!!!) و نمیشه تو وبلاگ بذارم!! ![]()
(اوه اوه صاحبش (الهه) اومده میگه جعل کردم اثرشو!!!) شرمنده الهه کامل کرده!!! الان کاغذشو دیدم زنگ عربی ساعت یه ربع به نه!!!
گفتم اینا رو ندیده از دنیا نرید!!




(۱۴ اربیهشت!!!)
![]()
(البته یه قسمتیشو یه چیز دیگه اولش به ذهنم رسید ولی خب...![]()
![]()
)
و در طی این مراسم آهنگ نیناشناش قرائت شد!! ![]()
حال کنین دختره رفته با اعتماد به نفس کامل نیناشناش رو میخونه!!
فک کن همه دبیرا نشستن اونجا....
حالا امروز دبیرریاضیمون میگه اون چه ربطی داشت؟؟؟ رویا خانوم برگشته بهش میگه اون خانومه منظورش معلما بوده!! ![]()
![]()
![]()
![]()
منظورش سکانت بوده البته!! ![]()
چیکار کنه بچه رفته اونجا از مریم پرسیده بوده هول شده گفته سکانژانت!! ![]()
![]()
![]()
البته قراره ۱ نمره اضافه کنه به همه!! ![]()
![]()
خوش به حالشون!! ![]()
به غیر واژه غریبی چیزی توی ترانه هام نیست
حتی یه آیینه پیش روم نیست که اسممو یادم بیاره
تنها ترین مسافر شب تو خلوتم پا نمی ذاره
ازم نخواه با تو بمونم تو هیچی از من نمی دونی
اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمی مونی
ازم نخواه با تو بمونم تو هیچی از من نمی دونی
اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمی مونی
تو هم کنارم نمی مونی
تو هم کنارم نمی مونی
دل من ار نژاد عشقه از تو و از ترانه لبریز
یه دنیا غم توی صدامه مثل سکوت تلخ پاییز
من یه پرنده ی غریبم من از نژاد آسمونم
میون این همه ستاره من یه شهاب بی نشونم
ازم نخواه با تو بمونم تو هیچی از من نمی دونی
اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمی مونی
ازم نخواه با تو بمونم تو هیچی از من نمی دونی
اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمی مونی
آی تو هم کنارم نمی مونی
تو هم کنارم نمی مونی
تو هم کنارم نمی مونی
تو هم کنارم نمی مونی
یه زخم کهنه روی بالم من یه پرتده ی غریب
یه دنیا غم تو صدامه من از نژاد آسمونم
تنهاترین مسافرشب
میون این همه ستاره من یه شهاب بی نشونم
ازم نخواه با تو بمونم تو هیچی از من نمی دونی
اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمی مونی
ازم نخواه با تو بمونم تو هیچی از من نمی دونی
اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمی مونی
تو هم کنارم نمی مونی
تو هم کنارم نمی مونی
![]()
![]()
)
!!!) ماهم که خوشحال که وقت داریم هنوز!!! بعد یه مدت بعد معاونمون اومد و گیر داد.
همه استرس داشتیم از اون ورم اونیکی معاونامون با میکروفن بلند بلند حرف میزدن!!!!! ا![]()
ین شیمی که دیگه نگو و نپرس....
یه موازنه ای داده بود...![]()
!!!(آخه اولیا راضین نمره ی ما کم بشه!؟!؟!؟
) بعدش دبیرمون گذاش رفت و هممون هجوم بردیم به سمت در و برگه هامونو دادیم به معاونه.
همه هم داشتن فوش میدادن معاون و مدیر و حتی خودشونو
!!(ههه هههه
!!) اما جالبه که داشتیم میخندیدیم!!
(عمق دیوونگی رو داشته باش!
!)
!) رفتیم دم در و دیدیم چند تاشون رفته بودن مثل اینکه گفته بودن هم کسی حق نداره خودش بره!!![]()
![]()
(من که اکثرا پیاده میرم خونه) رفتم تو کوچه ی کناری مدرسه وایسادیم چون هیچ راه فراری نبود
!!! جلو در معاونمون وایساده بود و نمیتونستیم بریم اونیکی کوچه حتی!!!!![]()
!!! بستنی هم خریدیم و به خاطر اون مجبور شدیم یه کوچه رو برگردیم!!!!(به خاطر بستنی خوردن
) تو راه که فقط این پیشنهادای مریم و الهه مرده بودیم از خنده!!!! ![]()
![]()
![]()
آخه مهدیس قدش بلنده. بعد ولو شد رو زمین
!! من که داشتم میترکیدم از خنده!!![]()
![]()


استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.
نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن!!!![]()
قهرمانی!!!!![]()
و همه میدونن که هیچ تیمی به اندازه ی استقلال لایق قهرمانی نبود!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
اما یه گله از این آقا آرش!! ببینم این توبه نمیکنه با این پنالتیاش؟؟!
(البته من یه چیز دیگه میگم!!!
) فقط شانس آورد قهرمان شدیما!! آقا امیر هم گفته که دیگه پنالتی نمیدیم به آرش!!
(پنالتی دست بچه نمیدیم!!!
(البته من خودم آرش برهانی رو خیلی دوس دارم!!
)) راستی قلعه نوعی جونم گفته قهرمانی ما نشون داد فوتبال ایران پاک است!! ![]()
بعد دیدم نه بابا این که از همه سالمتره!!!!!!!!
تازه با یه نفرم شرط بسته بودم که بردم۱!!!! ![]()
اگه اومدی اینجا به یاد ما هم باش!![]()
![]()
![]()
) بعد اینکه عوض کردن من پیش الهه و هنگامه بودم!!!!!!![]()
اول شروع کردیم من دینی رو زدم الهه ادبیات رو. بعد پاسخبرگ الهه رو گرفتم و زدم.![]()
!! بعد الهه که رفت من وهنگامه باهم چک میکردیم!! حدس زدم این کاغذ شوت کردن این دختر یه بلایی سرمون میاره. ![]()
منم کاغذای ریز رو زیر دستم قایم کردم.
منم موندم چی کار کنم. دستمو گذاشتم رو کاغذ و مراقب اومد و گفت اونو بده ببینم چیه!؟!؟! (
)
) خانوم شدید (
)بعد تازه اجباری نیست که!!!![]()
![]()
![]()
![]()
خیلی ناراحت شدم..تسلیت..
یكی از آمریكایی ها گفت: چطور است كه شما سه نفری با یك بلیط مسافرت می كنید؟ یكی از ایرانی ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهیم.همه سوار قطار شدند. آمریكایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یك توالت و در را روی خودشان قفل كردند. بعد، مامور كنترل قطار آمد و بلیط ها را كنترل كرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یك بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه كرد و به راهش ادامه داد. آمریكایی ها كه این را دیدند، به این نتیجه رسیدند كه چقدر ابتكار هوشمندانه ای بوده است.بعد از كنفرانس آمریكایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان كار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز كنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریكایی یك بلیط خریدند، اما در كمال تعجب دیدند كه آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یكی از آمریكایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر كنید؟ یكی از ایرانی ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهم. ![]()
![]()
![]()
![]()
وااااااااااااااای خدای من چقد خوش گذشت!!
از بهترین خاطرات زندگیم بود و همیشه یادم میمونه!!! ![]()
![]()
خیلی باحال بود. کلی زدیم و رقصیدیم.![]()
![]()
(این شکلک آخری واسه چی بود؟؟ ![]()
) من که تقریبا زود رفته بودم.
یعنی به جز مهدیس کسی نبود.
بیچاره همسایه هاشون نمیدونم چطور اون سر و صدا رو تحمل کردن!!!!!
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


